تبليغاتX
افکار - وبلاگ خوانی/نویسی

افکار

گوله نخ گوریده اما خوش رنگ

وبلاگ خوانی/نویسی

چرا وبلاگ نوشتن خوب است؟

۱. آدم میتواند بلند بلند فکر کند. معمولا من وقتی یک مساله ای ذهنم را خیلی مشغول میکند اینجا مینویسمش...این کمک میکند مساله از ذهنم خارج شود و بیاید جلوی چشمم...در ضمن خود نوشتنش باعث میشود کمی به افکارم نظم بدهم که خودش به حل مشکل کمک میکند...به جای اینکه دائم در ذهنم تکرارش کنم میتوانم به اصل مساله فکر کنم...پستی که راجع به مهاجرت نوشتم نمونه خوبی است. همین پست هم همینطور ...شروعش کردم چون خیلی وقتها نوشتنش شاکیم میکند اما باز هم مینویسم. یکبار وبلاگم را بستم اما زود این را باز کردم...نتوانستم ننویسم....این پست را شروع کردم که عیب و حسنش را روی کاغذ لیست کنم که یکبار برای خودم حداقل معلوم شود و دیگر هر هفته نگویم قطعش میکنم و باز ادامه بدهم...

۲. من شبکه ارتباطیی که از طریق وبلاگستان پیدا کرده ام و میکنم را خیلی دوست دارم. اگر این شبکه نبود عمرا با این همه آدم جالب آشنا میشدم. اگر هم یکی از ده تایشان را پیدا میکردم عمرا میتوانستم ازشان این حرفهایی را که در وبلاگشان میخوانم بشنوم...مثلا شما فکر میکنید این فروغ که اینهمه مدیر سختگیری است اگر من در خارج از اینجا میدیدمش اینطور حاضر بود از دلمشغولیهایش بگوید؟ یا این جناب یک پزشک مینشست در مطبش در حین اینکه گلوی من را معاینه میکند از آخرین تکنولوژیهای گوگل حرف بزند؟ یا این کیوان که معلوم است در خارج از این وبلاگستان بیزنس میکند میامد از عاشقانه هایش بگوید؟ مثال خیلی زیاد است.

۳. من از این آدمهای وبلاگستان خیلی چیزهای جدید یاد گرفته ام. انقدر کارهای مختلف میکنند و دلمشغولی های جالبی دارند...مثلا اگر فرناز نبود شاید من انقدر راجع به مسائل زنان به فکر نمی افتادم( به خودش هم گفته ام ها!) یا اگر جادی نبود عمرا میفهمیدم در ایران هم یک عده ای هستند که عضو کلوپ های مهمانوازی هستند و انقدر آدمهای باحال و جهان وطنیی هستند که این خارجی ها میایند مهمانشان میشوند...یا اگر سیمای فرنگوپولیس نبود عمرا میفهمیدم که چقدر میشود با سواد بود...یا اگر حامد قدوسی نبود حالا حالاها دوزاریم تو خیلی از درسهای اقتصادم نمی افتاد...من هیچ وقت امکان نداشت انقدر خبرنگار رو یک جا ببینم!...مثال زیاده.

۴. من همین الانش هم دارم با همین شبکه ارتباطی که داریم کار انجام میدم. اگه این وبلاگستان نبود من چه جوری در عرض یک هفته ۹ تا داوطلب برای PEOI پیدا میکردم؟ چه جوری کارای وب سایتم رو میخواستم پیش ببرم؟ چه جوری میخواستم بدونم بقیه ایرانی هایی که هستند چکار میکنند؟ کجاها هستند؟ میدونین من الان با افتخار همه جا میگم که یه عده دوست دارم که تا حالا ندیدمشون اما با هم کلی کار داریم انجام میدیم...این وبلاگستان خیلی کمک بزرگیه واسه اینکه آدم همدلهاشو پیدا کنه و با هم دست به یکی کنند..حالا میخواد واسه الواتی و کافی شاپ رفتن باشه یا واسه کارای داوطلبی و مسائل زنان.

۵. وبلاگستان فارسی مهمترین ارتباط من با ایران بوده. اخبارهای ایران..تفکر مردمش..تماسم با ایران بیش از هر چیزی از طریق همین وبلاگستان حفظ شده. از این جهت هم فکر میکنم برای اینکه با مملکتم غریبه نشم خیلی کمکم کرده. تازه از صدقه سرش تایپ فارسی هم یاد گرفته ام.

۶. گاهی وقتا آدم تنهاست...یا حوصله بقیه رو نداره. یا اصلا دپرسه...یا هزار بدبختی داره...اینجا جای خوبیه برای درد دل کردن. آدم خالی میشه. بقیه هم به حرفت گوش میدند...بعضی وقتا هم اونا درد دل میکنند تو گوش میدی.

چرا هر روز میخواهم ترک کنم؟

۱. خدا به سر کسی نیاورد این اینترنت پر سرعت را...مصیبتی است...بد مصب سرکار کامپیوتر ها همه پر سرعت...اینترنت خوب...تحقیق دکترا هم که دائم روی هوا...آدم چکار میکند؟ دقیقه ای دو بار دگمه رفرش را فشار میدهد ببیند کسی آپدیت نکرده باشد...نظر نگذاشته باشد...وقتی که این وبلاگستان از من میگیرد خیلی است...خیلی وقتها فکر میکنم به وقتی که میگذارم می ارزد یا نه؟ این حقیقتش مهمترین دلیلم است.

۲. استرس! الان بیشتر از قدیم یاد گرفته ام که انرژی مثبتش را بگیرم و منفی هایش را همینجا بگذارم بماند اما خداییش بعضی وقتها نمیشود...یک چیزهایی میخوانی که خونت جوش می آید...بعضی وقتها نظری گذاشته ای که دائم میایی ببینی طرف پابلیش کرد؟ نکرد؟ جواب داد؟ نداد؟ فلان پست را نوشتم نظر چی دادند مردم؟ نکنه نباید مینوشتم؟ نکنه فلان نظر مناسب نبود؟ بعضی وقتها یک چیزهایی میگی بعد آی فحشه که نثار خودت میکنی!

۳. من نمیدونم فک و فامیل بو میکشند؟ رادار دارند؟ تا به خودت میایی میبینی هزار جور آدم عجیب و غریب دارند این چهار خط مطلب رو میخونند و چهل هزار جور تفسیر میکنند...بخواهی خود سانسوری کنی که اصلا ننویسی سنگین تر است...بنویسی هم که هی تنت باید بلرزد.

۴. امنیت! والا بعضی ها توی این وبلاگستان خیلی شجاعند...بد و بیراه به فلانی و بهمانی یا انتقادهای تند...من از این جرات ها ندارم. بابت همین چند خط هم همه اش میترسم به دردسر بیفتم. خداییش نمیخواهم بابت این مطالب طعم ایران رفتن گاه به گاهم به کامم تلخ شود...حرف زدن از دغدغه های روزانه با رعایت خطوط قرمز کاریست بس سترگ!

شماهام همینجوری هستین؟ گاهی وقتا فکر میکنید معتادین به این وبلاگستان؟ شده بخواهید ترک کنید اما نتونستین؟ شما هم گاهی وقتا دلتنگ میشین واسه اینجا؟ آفلاین هم به آدمهای پشت وبلاگها فکر میکنید؟ یا اونایی که براتون نظر میزارند؟ چیزی هست که من از قلم انداخته باشم؟

پ.ن. اینو دیده بودین؟ نوشته مهاجرت و بعضی از جوابامون رو خلاصه کرده اند و لینک داده اند. کلا اگه بخواهین بدونین اخیرا کی بهتون لینک داده میتونین اینجا آدرس وبلاگتون رو تایپ کنید و چک کنید.

مرتبط:

۱. همین یک فایده ما را بس(نارنجستان آبی-توصیه میکنم)

+ نوشته شده در  7 Jul 2006ساعت 11:25 PM  توسط انار   |