تبليغاتX
افکار - از میان کامنتهای دیگران در یک آخر هفته بارانی

به این دوتا پست حامد پائین پست مهاجرت لینک دادم. اما نیامدم اینو بگم. آمدم بگم یک نظر بود که دلم خواست شخصا از نویسنده٬ سیاوش ملکی فر٬ به خاطرش تشکر کنم:

"ارزشش را داشت يا نه؟
هر کس، از دريچه‌ي ارزش‌هاي خودش به دنيا نگاه مي‌کند.
وقتي ارزش‌هايمان را شفاف پيدا مي‌کنيم، تصميم‌گيري برايمان راحت مي‌شود. چون جوري تصميم مي‌گيريم که ارزش‌هايمان بيشينه شوند.
خيلي‌ها مي‌مانند، چون ارزشش را دارد، خيلي‌ها مي‌روند، چون ارزشش را دارد. مهم اين است که از نظر ما، ارزش چيست؟ چه چيزي خوب است و چه چيزي بد؟
اگر من نمي‌دانم بايد بروم يا بمانم، اگر من حيرانم که ارزشش را داشت يا نه، شايد به اين خاطر است که ارزش‌هاي خودم را نمي‌شناسمم. به همين راحتي!"

یک چیزی هم که تازگی فکرم را مشغول کرده...آدمهایی مثل من نیاز دارند که با محیطشان رشد کنند بیشتر از اینکه خودشان را در محیط مناسب برای رشد بگذارند. با رشد دادن محیط است که خودشان میتوانند رشد کنند...محیط برایشان وسیله نیست...ادامه وجودشان است... یک موقعی واسو از من میپرسید برای چی انقدر کار داوطلبی میکنی؟ گفتم برای اینکه خودم احساس بهتری دارم...نیاز دارم... الان فهمیده ام بخشی از طبیعتم است...بهترین لحظات من وقتیست که میبینم نوشته ام٬ کارم٬ حرکتم در بهبود محیطم و اطرافیانم موثر بوده...اگر پول هم میخواهم برای ایجاد تغییر مثبت است٬ اگر قدرت و شهرت هم میخواهم برای همین است....بزرگترین انگیزه من برای بهتر شدن این است که بتوانم منبع تغییرات مثبت برای دیگران باشم...چرخه ای از یادگیری را کامل کنم تا بتوانم آن را در زندگی دیگران بازتولید کنم.  من برایم طبیعی ترین کار این است که تجربیاتم را تصفیه کنم و شهدش را با دیگران تقسیم کنم....دنیاها وقتی که سر وبلاگ ورزشم میگذارم خسته ام نمیکند چون دارم به ۶۰ تا آدم کمک میکنم تا از چیزی که روزی خودم را به شدت رنج داده خلاص شوند...آدمی مثل من نیاز دارد که بتواند مثمر ثمر باشد تا بتواند رشد کند...اگر یادتان باشد در پست مهاجرت یک روزی نوشته بودم که "رابطه من و آمریکا رابطه یک طرفه است. من به آمریکا احتیاج دارم اما آمریکا به من احتیاجی ندارد. اما رابطه من و ایران دوطرفه است"...شاید روزی فقط همین دلیل برای برگشتن آدمی مثل من کافی باشد...

البته این خصوصیت آسانی نیست...به یکی میگفتم بالاخره یک روزی من کتاب خاطراتم رو مینویسم...میگفت اول باید جوری زندگی کنی که خاطراتت خوندن داشته باشه...آدمهایی مثل من اگر نتونند به جایی که باید برسند برسند احتمالا یا افسردگی میگیرند یا آدمهای دورشون رو وابسته و لوس بارمیارن.

الان هیچ نتیجه گیری خاصی نکرده ام به جز اینکه چنین آدمی هستم. با اینهمه انرژی و نیرویی که درونم دارم باید کجا بروم را سکوت کرده ام که خودش نشانم بدهد. اینها را هم که گفتم تازگی فهمیده ام از برکت همین سکوت است.  

پ.ن. من تاثیر محیط و سیستم مناسب رو در رشد فرد اصلا انکار نمیکنم. بحث این نیست که آیا این سفر کردن و پخته شدن و دنیا را دیدن خوب بود یا بد...خوب بود..بحث این است که باید ماند یا برگشت و چرا؟ یا اینکه به گزینه ترسناکتر راه سومی فکر کرد....این رو بعد اضافه کردم و اولین باره که رسما به معادله اضافه اش کردم...میبنی دوستم؟ دارم تلاشم رو میکنم.

پ.ن.۲. من اگر جای شما بودم سختم بود برای همچین پستی نظر بگذارم...آخه آدم چی بگه؟ نه! فلانی همچینام که میگی نیستی؟ یا آره! اما چه ربطی داره؟ یا خوب الان من باس چی بگم؟ فکر کنم نوشتم که باشه اینجا در راستای بلند بلند فکر کردنم. بعدها میخونم جالبه.

یک استفاده ابزاری میخوام از این وبلاگ بکنم. کسی از خواننده های این وبلاگ هست که اینجا کار کنه؟ یا کسی رو بشناسه که اینجا کار میکنه؟ من فکر میکنم کارشون با من خیلی جوره اما مطمئنم اگر بدون آشنا برم جلو ردّم میکنند. ممنون میشم اگه میتونید کمکم کنید.

Balatarin + نوشته شده در 8 Sep 2007ساعت 8:18 PM توسط انار