تبليغاتX
افکار - ترس

مدتیه که ترسو شده ام. شاید هم همیشه بوده ام و نفهمیدم. میترسم که اشتباه کنم و مسخره اش اینجاست که از ترس اشتباه کردن قدمی برنمیدارم. میخواهم همه جوانب رو بررسی کنم و کنترل کامل مساله دستم باشد و چون واضح هست که چنین چیزی اصولا غیر ممکن است در نتیجه گیج میشوم و میترسم و گاهی انگار از ترس فلج میشوم. این آدم ترسو را نمیشناسم...تازگی ها یکی دو سالیست که پیدا شده. بیشتر از وقتی آمدم اینجا و کم کم خودم رو پیدا کردم....یا در واقع شروع کردم تلاش کنم که خودم رو پیدا کنم.

ترس بدیه...مخصوصا اگر ذهن جاه طلبی مثل من داشته باشید. آدم احساس میکنه در قفس گیر افتاده. قبلا بدتر بودم. همین احساس را نسبت به ظاهرم داشتم. من هیچ وقت نسبت به ظاهرم اعتماد به نفس بالایی نداشتم (فحشم ندید٬ میدونم واقعا اینجوری نیست٬ میدونم تو کلٌمه مشکل) اما وقتی بعد از سال اول ۱۵ کیلو به وزنم اضافه شد دیگه خودم رو نمیشناختم...چهار پنج سال ریز ریز واقعا میلیمتر به میلیمتر زحمت کشیدم تا تونستم به یه جایی برسونم که الان هستم...که اعتقاد داشته باشم" من میتونم از پسش بر بیام"...که بتونم خودم رو همینجوری که هستم قبول داشته باشم و در عین حال بدونم که میتونم از پس سختی راه بر بیام و بدونم که میتونم بهتر بشم. هنوز توی بقیه ابعاد کاملا به اینجا نرسیده ام...بعضی روزها خوبم و بعضی روزها داغونم.

من نمیدونم تعریف اعتماد به نفس دقیقا چیه...فکر میکنم یه ترکیبی از اینا باید باشه:
۱. خود شناسی: که آدم بدونه الان توی دستش چی داره. ضعفها و نقاط قوتش چی هستند.
۲.خود آگاهی: سیستم اولویت بندی آدم براش معلوم باشه و اینکه چرا این اولویت ها رو داره.
۳. احترام به خود: جدی من چقدر برای اینی که هستم احترام قائلم؟
 

چند وقت پیش من داشتم این نمودار رو توی ویکی برای هوش احساسی نگاه میکردم:(منبع)

دیدم من یه جورایی دارم روی خیلی هاش کار میکنم. اگه بتونم یه روزی برای خودم به اندازه بقیه دنیا احترام و حق اشتباه کردن قائل بشم مطمئنم آدم موفقی میشم. اگه بتونم کمالگراییم رو در جهت مثبت بندازم و جاه طلبیم رو که تازه اینجا پیداش کردم به نیروی مثبت تبدیل کنم.

به خودم یه چیزی گفتم...گفتم دوتا انتخاب داری: یا تسلیم ترس بشی و همینی که هستی بمونی و به آب باریکه و زندگیی که احتمالا به نظر خیلی ها خوبه بسازی یا نترسی از ترسیدن و انقدر بترسی که یه روزی به اونورش برسی...دومی رو انتخاب کردم اما اصلا آسون نیست.

خیلی میترسم از اینکه هیچ گهی نشم اما اگه از ترسش کاری نکنم قطعا هیچ گهی نمیشم.

پ.ن. یه چیز دیگه که به ذهنم رسید این که خودم رو بگیرم آدم غریبه...من به غریبه ها چقدر اعتماد میکنم؟ روند فکریم از روز اول تا روزی که بهشون اعتماد میکنم چیه؟ بعد از روزی که بهشون اعتماد میکنم تا روزی که بهشون تکیه کنم چی (اگه همچین چیزی بشه)؟ شاید اگه بتونم مسیر فکرم رو بشناسم بتونم خودم اعتماد خودم رو انقدر جلب کنم که بتونم به خودم در نهایت یه روزی با آرامش خاطر اعتماد و تکیه کنم. (یعنی یه جورهایی یه بخش ذهنم باید اعتماد اون یکی بخش رو جلب کنه...احتمالا آینده و حال باید اعتماد گذشته رو جلب کنند) 

Balatarin + نوشته شده در 15 Jun 2007ساعت 0:18 AM توسط انار