من
اسباب کشی کردم اینجا...قدمتون سر چشم بفرمائید دم در بده...آدرسش رو هم خواهشا مثل من تنبل نباشید و عوض کنید. منم قول میدم برم بلاگرولم رو به روز کنم و لینک درست بذارم. بیایین:)
+
نوشته شده در
15 Jan 2008ساعت
0:31 AM توسط انار
این خونههای دانشجویی هم داستانی هستند برای خودشون. یکی از مهمترین خصوصیاتشون در و دیوار پوست پیازیشونه. الان که بنده خدمت شما نشستهام این همسایه دیوار به دیوار صداش رو انداخته سرش داره آواز هندی میخونه. یک همسایه دل خجستهای سه روزه صدای موزیک دامبولیش قطع نمیشه. خدا شاهده دیشب تا سه و خورده ایش رو من شنیدم. این همسایه بالایی اونوری عادت داره یه وقتهای بیوقتی میره دوش میگیره. تئوری واسو اینه که میره توی وان حموم خودش رو میشوره (خونه ها شلنگ ندارند و خیلی ملتها مثل ما عادت به شستن خودشون دارند)...این همسایه درست بالای سر من نمیدونم چندتا مرد خرس گندهاند...چند وقت پیش یکیشون انقدر سرفه میکرد که من تقریبا مطمئن بودم سل داره و الان بیشتر هم مطمئنم چون چند وقته صداش نمیاد و به گمانم مرده. یکیشون هم تازگی ها دوست دختر گرفته که الحمداالله بیشتر به بحثهای فلسفی علاقمند هستند تا تِپ تِپ کردن که خودش غنیمته....و اما آنچه که انگیزه نوشتن این پست شد باد بلند و کشداری بود که همسایه بالایی در کرد و شنیدنش در طبقه پائین انار خانوم رو به تفکر فرو برد که این خانه ها واقعا به بادی بنده.
+
نوشته شده در
13 Jan 2008ساعت
11:12 PM توسط انار
شما از شغلی که دارید راضی هستید؟ بزرگ شدید هم میخواهید همین کاره بمونید؟
پ.ن. شماره دار:
1. من بزرگ شدم نمیخوام مهندس بمونم. نمیخوام یه عمری به مانیتور کامپیوتر نگاه کنم. من بزرگ شدم میخوام یه شغلی داشته باشم که با آدمها باشم.
2. یکی رو میشناسم که یه عمری از رشته اش بدش میامده. خودش میگه. رشته اش حسابداریه. و از خرید و فروش و معامله خوشش میامده. آخرش میگرده و پیدا میکنه که میشه کارگزار بورس بشه. یعنی پیدا میکنه که چه جوری علاقه اش رو به رشته اش پیوند بزنه و اولین زنی شد که کارگزار بورس اوراق بهادار تهرانه.
3. من از تاثیر گذاشتن بر کامپیوتر هیچ لذتی نمیبرم. کول ترین نرم افزارها و اپلیکیشنها به زیبایی اون لحظهای نیستند که اشکی از چشمی پائین میاد چون تو جایی در روحش رو لمس کردی که مسیر جدید براش باز کرده. برق چشم یک آدم به صدتا سیستم عامل خفن ارجحیت داره.
4. اشتباه نشه. شما نرم افزار تولید کنید ما استفاده کنیم. صد تا گجت تولید کنیم بزاریم توی آی-گوگلمون که همه کارمون رو برامون رد یابی کنه. اصلا تاریخ وفاتمون رو هم از الان بدونه. کی بخیله؟
5. بند 3 خیلی شاعرانه شد. اما جدی شما رشته اتون، شغلتون، کارِتون رو دوست دارید؟ اصلا بهش فکر کردید؟ صبح با ذوق میرین سرکار؟
6. من بالاخره یک کار خوب پیدا میکنم که به دلم بشینه. ممکنه با اولین کار یا دومی پیداش نکنم. اما سمجیت خودم رو میشناسم. بعد شماها میخونید و سر تکون میدین و میگین این انار گفتها...این پستها هم میشه خاطره.
7. اوا خاک برسرم ! اینجا چرا پینگ شد؟!
8. ببخشید این فایر فاکس چرا دائم از هیستوریش صفحه ها رو میخونه؟ چکار کنم این مشکل برطرف بشه؟
+
نوشته شده در
12 Jan 2008ساعت
11:50 PM توسط انار
من هی نشسته ام حساب میکنم اگر فلان گسل تکان بخورد چند نفر زیر آوار میمیرند و اگر بهمان گسل بجنبد چند نفر و نمیدانم از کدام بیشتر حرص بخورم: از اینکه سه هفته است عددها دائم اشتباه درمیاید و نمیدانم چرا, یا ترس اینکه اگر یکی از این گسلها واقعا تکان بخورد با
همچین دولت فخیمه ای چند نفر واقعا قرار است بمیرند.
پ.ن. نپرسید چند نفرها!
پ.ن. شماره دار:
1. یک اشتباه خفن پیدا کردم. بعد از دو هفته خون دل خوردن. اون هم نه توی این مقاله. توی نتایج مقاله قبلی که رفته و برگشته و انشالله اندفعه(چشمش نزنم، خدایا ایشالا نفهمند) قراره چاپ بشه. یعنی راستش اشتباه نیست فقط به درد کار این یکی مقاله نمیخوره. قرار بود نتایج اون یکی بشه اینپوت این یکی...حالا فهمیده ام اگر بنده گلاب به روتون خودم هم میرفتم اینپوت تولید میکردم به همین بیخودی و به درد نخوری میشد.
2. خوب دیگه من فکر میکنم هیچ وقت به سلامتی قرار نیست فارغ التحصیل بشم.
3. به این نتیجه شماره 1 که رسیدم چند تا راه حل به ذهنم رسید:
الف - سیگار دود کنم: سیگاری نیستم و تو خونه هم نداریم.
ب - دو پرس غذای چینی سفارش بدم همش رو بشینم بخورم: اینو جدی بهش فکر کردم. اما تا منو رو پیدا کردم و 212 آیتم رو مرور کردم از سرم افتاد.
پ- ول کنم برم زن واسو بشم....اینو هنوز رد نکرده ام!
4. نشسته ام در 6 صفحه و هفت تا جدول برای اساتید معزز توضیح میدم که اشکال چیه. اگر استادم فردا خوند و شیرش ترش شد و بچه یکماهه اش دل درد شد تقصیر شهرداری تهرانه و تقصیر من نیست.
5. توی شهر شما کار برای من پیدا نمیشه؟ من گرین کارت هم دارم ها...حتی میتونم توی کافی شاپ کار کنم. ویزا هم نمیخوام.
6. خدایا کاش نور علم بر دل من بتابانی که بفهمم چه جوری باید این گُل عظیم که به سرم زده شده ماسمالی کنم به طرزی وجیه و قابل پوشاندن و حتی قابل چاپ کردن در ژورنالهای علمی معتبر. بگو آمین!
7. به طرز احمقانه ای استرس ندارم و حالم هم بد نیست. کارم از این حرفها گذشته به گمانم...جریان مرگ و زندگیه و استرس مال اوقات سوسول بازی.
8. این سیستم پست دینامیک نوشتن هم بد نیستها. هی بیایی زیرش اضافه کنی.
+
نوشته شده در
11 Jan 2008ساعت
6:0 PM توسط انار
1. هوا اینجا این چند روزه به شدت بهاری شده. یعنی قاعدتا ما باید همین هوای منفی دوازده سیزده را که تهرانی ها دارند و دارند از سرما خشک میشوند داشته باشیم. نمیدانم چی شده که شده 17 درجه بالای صفر! کل طبیعت شاسگول شده ایم. آدمها صبح صد لایه تنمان میکنیم و بعد دو قدم که راه میرویم مجبوریم دانه دانه دربیاوریم...تمام شهر پر شده از سنجابهای چاق و کون گنده ای که قرار بوده تمام زمستان بروند لانه هایشان چرت مرغوب بزنند و برای هم مَتَل بگویند تا بهار...حالا با این همه هیکل راه افتاده اند به بازی و بپر بپر. یک ذره برف روی زمین نیست. و این خواهر کوچکتر من هر روز زنگ میزند گزارش بستنی خوردنش را میدهد. هوامان را پس بدهید بابا جان. نگرانم واسه اینکه پارسال هم همینطوری ژانویه گرم شد بعد فوریه یک برفی آمد که تلافی این ماه را هم درآورد.
2. میدانستید گربه ها هم مثل آدمها دندان شیری در می آورند؟ اولین سری دندانهایشان حدود چهار ماهگی می افتد و بعد دندانهای اصلیشان در میاید. من هیچ وقت البته دندان افتاده این دوتا پسرها را ندیدم اما بچه که بودند جای دندان افتاده را میتوانستم توی دهنشان پیدا کنم.
3. میدانستید بین شیرها عملیات همجنسگرایانه دیده میشه؟ مخصوصا آقایون شیر ظاهرا هشت درصد موارد مشغول همدیگه هستند و تا تهش هم میرند. خانومها رو اگه با هم توی قفس بندازی مشغول میشن اما توی طبیعت دیده نشده.(
+)
4. من خیلی خوشحالم که زبان آموزش ما فارسی بوده و اینهمه ادبیات خوندیم. جدی میگم. همیشه باعث افتخارمه جلوی واسو. واسو از اول دبستان تمام درسهاش رو به انگلیسی خونده. براش زندگی توی آمریکا راحتتره...من هیچ کدوم مفاهیم اولیه رو به انگلیسی بلد نیستم...حتی اسم حیوانات رو خیلیهاش رو نمیدونم. اما عوضش واسو زبان وادبیات خودشون رو خوب بلد نیست. بلده به زبون خودش درست حرف بزنه اما نمیتونه یک کتاب سنگین به زبان خودش بخونه. احساس میکنم اینجوری که ما هستیم بهتره. مدل اینا بعد از چند نسل ارتباط با گذشته قطع میشه. دیگه هیچ کس نمیتونه یک کتاب از یه شاعر و نویسنده دو قرن قبل باز کنه و بفهمه طرف چی میگفته. احساس میکنم ماها میتونیم این فاصله اینوری رو پر کنیم و برسیم اما اونطرفی رو پرکردن و ادبیات و شعر رو فهمیدن خیلی اموزش سنگین میخواد.
5. میشه یکی آهنگ ای ساربان نامجو رو برای من بفرسته؟ به خدا اگر توی آیتونز بود من همه آلبوماش رو میخریدم. اینجا نیست. نداریم. دزد نیستم به خدا...شخصیت دارم. امکانات نیست. (تکمیل:
رساند. ممنون)
6. قبول کردن اینکه اعتماد به نفس نداری خودش خیلی اعتماد به نفس میخواد.
7. کتاب "وانهاده" سیمون دوبووار اسم انگلیسیش چیه؟
+
نوشته شده در
10 Jan 2008ساعت
12:15 PM توسط انار
من فکر میکنم لازمه اینو بگم. مطالب این وبلاگ تجربه های روزمره یه آدم معمولیه که شرایطش ممکنه شبیه شرایط شما باشه یا نباشه. مثل تمام 6 میلیارد آدم دیگه دنیا. من تمام کاری که میتونم بکنم, اگر خیلی همت کنم, اینه که توی چهارچوب و context زندگی خودم حرف بزنم. یعنی توی این دوتا وبلاگ روی تجربه های خودم تمرکز کنم, حرف کلی نزنم, واسه حقوق بشر ایران نسخه نپیچم, وبلاگم رو با تریبون سازمان ملل اشتباه نگیرم, فکر نکنم باید دنیا رو عوض کنم, تعمیم ندم و یک کلام تمرکز کنم روی دایره تاثیر گذاری خودم و روی خودم. هر موعظه ای میخوام برای بقیه دنیا بکنم و هر تغییری میخوام توی بقیه دنیا ببینم اول خودم ببینم عرضه اش رو دارم یا نه.
این هم یه دیدی نبوده که از روز اول داشته ام. تازگی ها به دست اورده ام و فکر میکنم با توجه به شرایطم, و دور بودنم از ایران بهترین راهه برای اینکه اولا خودم کارم به جنون نرسه و ثانیا زندگیم به جای اینکه صرف سرکوبیدن به درهای بسته ای بشه که کلیدشون دست من نیست صرف رفتن راههایی بشه که ممکنه از راههای اون درها پیچ پیچی تر و تاریک تر باشه اما حداقل توی مسیره و حداقل جلو میره.
حالا همه اینا رو چرا میگم؟ واسه اینکه وقتی یه چیزی مثل اون "مکمل سو استفاده احساسی" مینویسم دلم میخواد همونقدر که من تلاش میکنم خودم دائم توی چهارچوبم بمونم و دنیا رو هم توی چهارچوبش بذارم خواننده این وبلاگ هم سعی کنه مطالب رو توی همین چهارچوب نسبی ببینه و بعد با ضرب کردن اون فاکتور نسبیت ببینه چقدرش و کجاش توی زندگی خودش ممکنه به درد بخوره. و بعد هم اگر من مثالی میزنم باز ممکنه عین اون مثال نه تنها توی زندگی یه خواننده ای هیچ کاربردی نداشته باشه که حتی مسخره هم بیاد. اما شاید اگه یخورده عمیق تر بشیم و سعی کنیم "طرز فکر" پشت مطلب رو بفهمیم و بعد اون رو قبول کنیم یا به چالش بکشیم خیلی خیلی پربارتر بتونیم حرف بزنیم. واسه اینکه جوری که من میبنیم همه ماها آدمیم و قاعدتا در یک سری ارزشهای بنیادی, و خصوصیات اصلی با هم یکی هستیم و با توجه به نقطه شروعمون و روش زندگیمون هرکدوم روی یک مسیر متفاوت داریم میریم جلو اما این دلیل نمیشه که نتونیم تجربه هامون رو شریک بشیم و شبیه سازی بکنیم. فقط باید حواسمون باشه که شبیه سازی کنیم نه اینکه بخواهیم عینش رو اجرا کنیم یا اگر عینش قابل اجرا نبود بیاییم بگیم "فلانی, تو ایران نیستی نمیفهمی."....به جاش بگیم ایران اینجوریه, اونجوریه, من با توجه به حرف تو این فکر رو میکنم و اون فکر رو.
به هر حال من فقط خواستم بگم نویسنده این وبلاگ ماه می سال 2001 از ایران بیرون اومد. ژانویه 2006 برای سه هفته رفت ایران که توی اون سه هفته عمه اش از سرطان لنف فوت کرد و مادرش از سینه اش نمونه گیری کرد که خدا رو شکر به خیر گذشت. اما از ایران به جز بیمارستان دی و مرده شور خونه بهشت زهرا خیلی چیزی ندید. ادعایی هم نداره که میفهمه ایران چه خبره. دلش برای خانواده اش و خونه اش تنگ شده اما میدونه که خارج از ایران بودنش حق و فهمی براش ایجاد نمیکنه. فقط چون علاقه شدید به حرف زدن و نوشتن و "بیایید تجربه هایمان را قسمت کنیم" داره سعی میکنه مطالبش و چیزهایی که یادمیگیره رو یه جوری بنویسه که به کار تعداد آدم بیشتری بیاد و مسائل رو از زاویه ای بنویسه که شاید به خاطر خارج از ایران بودنش دید نویی باشه و برای اونی که توی ایران هم هست مفید باشه. همین. خواهش میکنم مطالب این وبلاگ رو در همین چهارچوب بخونید.
پ.ن.
1. هیلاری نیوهمشایر رو برد. داره انتخابات جالبی میشه.
2. کانتر ویزیتور رو از وبلاگ برداشتم. تبلیغاتش داشت منو خل میکرد. شما رو نمیدونم. به ازای هر کلیکی که روی سایت میکردم یه پنجره تبلیغ باز میشد. جالبش اینجاست که وبلاگ ورزشم این مشکل رو نداره. نمیدونم تعداد پنجره ها رو با تعداد ویزیتور تنظیم میکنند یا چیز دیگه ایه.
+
نوشته شده در
8 Jan 2008ساعت
1:55 PM توسط انار
مقدمه.
روزمره:
شام نشسته ام دارم کورن فلکس و شیر میخورم. از تنبلی است و اینکه هرچی فکر
کردم دیدم هوس هیچ کدام از چیزهای مندرآوردی بیمزهای که میپزم رو ندارم.
این گربه نشسته روی کاناپه درست کنار من و هر قاشقی که برمیدارم کله اش
همراه قاشق از کاسه میره طرف دهن من و بعد هر از گاهی هم آب دهنش رو قورت
میده و سیبیلهاش رو میلیسه. کار امروز و دیروزش هم نیست ها. تازه کلی
تربیتش کردهایم....قدیم چهار چنگولی شیرجه میرفت توی بشقاب مردم و بعد
غذا به دهن اون بدو و من بدو! گفتم اگر این کورن فلکس بعدا غده شده توی
معده من شما بدونید از کجا اومده. کوفتم کرد!
یکی از مباحث جالبی که در این کتاب "هفت عادت مردمان موثر" مطرح کرده اصل
تعادل در پرداختن به محصول و قابلیت تولید هست. البته این ترجمه منه از
عبارت Production/Production Capability Balance. محصول شامل نتیجه دلخواه
ماست و ظرفیت تولید دارایی یا قابلیتی است که آن نتیجه را تولید میکند.
میگه به طور کلی سه نوع دارایی داریم. دارایی های فیزیکی، مالی، و انسانی.
فیزیکی مثل همه چیزهایی که میخریم. اغلب ما در تلاش برای رسیدن به نتایج
کوتاه مدت یک دارایی فیزیکی با ارزش رو نابود میکنیم. دارایی هایی مثل
کامپیوترمون، اتوموبیلمون یا حتی دارایی هایی مثل بدنمون یا محیط زیست. در
صورتیکه نگه داشتن تعادل بین گرفتن نتیجه و نگهداری از دارایی که اون
محصول رو تولید میکنه، در دراز مدت فرق بسیار زیادی در استفاده موثر از
اون دارایی ایجاد میکنه.
در مورد دارایی های مالی نکته ای که برای من جالب بود اینه که میگه
مهمترین دارایی مالی ما قابلیت پول درآوردن است. اگر به طور مستمر در راه
پیشرفت این داراییمان سرمایه گذاری نکنیم در نهایت قابلیت ایجاد محصولمان
را هم به شدت محدود کرده ایم.
اما جالبترین بخشش برای من بخش داراییهای انسانی بود....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
6 Jan 2008ساعت
2:1 PM توسط انار
You may have a fresh start any moment you choose,
for this thing that we call 'failure' is not the falling down, but the
staying down. ~ Mary Pickford
من چیزی ندارم که دیگه به پست پیش اضافه کنم و برای همین ازش گذشتم. قرار نیست کسی کسی رو قانع کنه. من جوری که فکر میکردم نوشتم و فکر میکنم این یکی از رمزهای شاد بودن این یکسالمه. خواستم قسمتش کنم.
پ.ن. نوای زندگی
+
نوشته شده در
4 Jan 2008ساعت
11:56 AM توسط انار
من این متن رو به عنوان نظر برای خانوم شین گذاشته بودم اما بعد فکر کردم اینجا هم بذارمش برای اینکه مکمل خوبی برای پستهایی نظیر "سو استفاده احساسی" هست.
"هیچ کس نمیتونه آدم رو از نظر احساسی آزار بده مگر اینکه آدم این اجازه رو بهش داده باشه. این اجازه هم میتونه از روشهای مختلف صادر بشه. یکی اینکه اصولا ضوابط و حدود و تعریف مرزهای "محدوده شخصی" تعریف نشده باشه. برای من مشخص نباشه که آدمها تا چه حدی اجازه دارند نزدیک بشند. وقتی من به صورت عامل و کنشی این مرزها رو از طربق خودشناسی و کنکاش روحم مشخص نکرده باشم مجبور میشم وقتی کشفشون کنم که از دیگران آزار میبینم. در واقع اون کاری که دیگران میکنند آزار من نیست...جلو آمدن در محدوده شخصی منه چون مرزی و تابلویی برای جلوگیری از ورودشون نبوده. فرق این دو حالت عاملیت در مقابل واکنش و مشخص کردن آگاه در مقابل کشف هست.
نوع دیگه ای از اجازه دادن وقتی صادر میشه که مرزها به نسبت مشخص هستند اما ما در اولویت بندی ذهنی دیگری رو از خودمون بالاتر میگذاریم. حالا این به علل مختلف مثل اموزشهای فرهنگی و عرفی یا کودک بودنمون(از نظر رشد احساسی) یا هرچیز دیگه میشه پیش بیاد. اما وقتی فردی در ذهن ما جایگاهش اولویت بیشتری نسبت به ما داره حرفش عین حکم حکومتی میمونه. مهم نیست ما چقدر میدونیم چی میخواهیم یا مرزمون کجاست. مرزهای اون ادم و خواسته های اون آدم همیشه برما تقدم دارند.
اگر خودشناسی کافی داشته باشیم و خودمون رو تحت هر شرایطی مقدم بر هر آدم دیگه ای بگذاریم و قبول کنیم که باید و وظیفه داریم که مراقب شادی و سلامت روحمون باشیم اونوقت دیگه به کسی اجازه نمیدیم باعث آزار ما بشه.
نکته ای هم که میخوام در اخر متذکر بشم اینه که این پروسه از درون به بیرونه. یعنی اگر کسی به ما آزاری میده و حریم خصوصی ما رو زیر پا میگذاره و از ما سو استفاده میکنه جایی ما در رفتارمون یا فکرمون بهش این اجازه رو داده ایم و باهاش وارد بازی شدیم. در نتیجه راه حل پایدار اینه که به جای سرزنش اون آدم یا خودمون بگردیم ببینیم "چه چیزی در رفتار یا فکر من باعث شد من این اجازه رو بدم؟" و بعد خیلی ساده اون اصل فکری رو با اصل دیگه ای جایگزین کنیم. و بدونیم که دیگران با ما همون رفتاری رو میکنند که ما با خودمون میکنیم و اگر جایی بدرفتاریی هست و ما از درون اصلاحش نکردیم اصلا وجاهت اخلاقی نداریم که از دیگری بخواهیم رفتارش رو نسبت به ما درست کنه چون ازش داریم کاری رو میخواهیم که خودمون حاضر نشده ایم برای خودمون انجام بدیم."
علت اینکه فکر میکنم مهمه که این گفته بشه در کنار پستی مثل سو استفاده احساسی دوتاست: یکی اینه که خیلی از اوقات ما آدمها راحت ترین راه رو انتخاب میکنیم برای علت یابی مشکلاتمون و اونم اینه که دیگری رو به خاطرش سرزنش کنیم. اگر خیلی همت داشته باشیم و بخواهیم انصاف به خرج بدیم خودمون رو سرزنش میکنیم. نکته اینه که اصلا سرزنش علاج کار نیست. سرزنش کردن در واقع راه فراریه که ما ذهنا داریم برای اینکه مجبور نشیم مشکل رو حل کنیم. سرزنش در واقع اعلام استیصال ما برای حل مشکله. چه خودمون رو سرزنش کنیم و چه دیگری رو. حل مشکل یعنی پذیرش قلبی و واقعی اینکه مشکلی هست: بدون توجیه٬ بدون تنبیه٬ بدون تحقیر. حالا در مورد سو استفاده احساسی هم کسی ممکنه بخونتش و چوب سرزنش رو برداره و ببینه کی رو میتونه اول پیدا کنه که بکوبه توی سرش...اگر دموکراسی با تفنگ نهادینه میشه استقلال و عزت نفس شخصی هم با سرزنش و چماق روحی نهادینه میشه. قدم اول اینه که اون چوب رو بذاریم زمین. یا حداقل بفهمیم که باید بتونیم بذاریمش زمین. اینو حداقل قبول کنیم.
دوم اینکه من میخوام به عاملیت فردی تاکید کنم. اگر من نوعی از نظر احساسی مورد سو استفاده قرار میگیرم واسه اینه که همونطور که در بالا گفتم خودم این اجازه رو داده ام. حالا ممکنه ندونم چی شده و چرا من به آدمی تبدیل شده ام که همچین اجازه ای صادر میکنه اما قبول این نکته که من عاملیت دارم و من هستم که این اجازه رو داده ام و مهمتر از اون با صدور این اجازه اولین و مهمترین و دردناکترین سو استفاده رو خودم از خودم میکنم بسیار بسیار مهمه. و صادقانه بگم از جرات هرکسی خارجه. اما اگر کسی تونست انجام بده خودش انقدر فایده میبینه که نیاز به توضیح من نداره. تجربه آزادی بخشیه.
پ.ن. با توجه به نظر سمیرا من یه چیزی رو اضافه میکنم. محدوده این پست محدوده روابط فردیه. رابطه ای که به صورت یک به یک با افراد برقرار میکنیم و با خودمون. محدوده اش به رابطه دولت و ما، سیستمی که درش زندگی میکنیم و چیزهایی از این دست نیست. توی نظرها بیشتر بحث شد اما من فکر میکنم ذکر این نکته ضروری بود. خود بحث سو استفاده احساسی یه چیز کاملا فردیه.شاید بشه این بحث رو در مقیاس تعامل اجتماع ( به صورت یک واحد) با حکومتش باز کرد و گفت "خودمون اجازه میدیم" اما مسلم از ظرفیت یک فرد خارجه که بخواد رفتارهای یک سیستم رو تغییر بده اگرچه که باز هم افراد در مقابل یک سیستم واحد عکس العملهای خیلی متفاوتی دارند. و اون عکس العملها میتونه انتخابی باشه.
پ.ن. بیریط:cafe-canape
پ.ن. بی ربط: دومین جیره کتابم رسید: تنگسیر, نوشته صادق چوبک
پ.ن. اوباما توی ایالت آیووا برنده شد. اگر میخواهید بدونید چرا مهمه میتونید این نوشته علی رو در مورد سیستم انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا بخونید(یخورده برین توی صفحه پائین تا برسید به تیتر آمریکا 5-رئیس جمهور)
+
نوشته شده در
2 Jan 2008ساعت
2:47 PM توسط انار
من گفته بودم نمینویسم؟ خوب من یک خصوصیت خوب داشته باشم این است که حرف حساب و نصیحت خوب رو جذب میکنم. اینه که گفتید انقدر به این وبلاگ بیچاره گیر نده دیدم حرف حسابی میزنید.
به هر حال سال نو مبارک. یه خبر خوب میخواهید بشنوید؟ بوش امسال از ریاست جمهوری برکنار میشه! دیدین حالتون بهتر شد؟
من به عنوان آخرین اقدام سال گذشته ساعت 11:45 دقیقه شب دستم رو موقع انار قاچ کردن بریدم. به عنوان اولین اقدام سال جدید هم اومدم با جیغ و فریاد گربه ها رو از خواب بیدار کردم و صورتهای لوچ از خوابشون رو ماچ کردم و بهشون از اون غذا خوشمزهها که فقط هر از گاهی میگیرند دادم. الان دوباره خوابیدهاند.
سر سال نو چکار کردم؟ خونه من سر تپه است. یعنی اصولا شهر تپهایه. اون ته تپه کالج شهر روی برج ساعتش دیجیتالی چراغ گنده روشن کرده بود که 07 رو نشون میداد. دو دقیقه به سال نو رفتم توی خیابون و توی سکوت و آرامش شب خیره شدم به اون دوتا عدد که ببینم کی میشه 08...و درست وقتی شد از جانب شهر غریو شادی اومد...خیلی جالب و سورئال بود...واسه اینکه نمیتونستی بگی یه آدم بخصوص جیغ خوشحالی زده...هیچ صدایی از نزدیک من نیامد...اما از جانب شهر بود که همه درست در همون لحظه که 7 شد 8 جیغ زده بودند و برای من که از شهر فاصله داشتم توی سکوت و تاریکی شب مثل این بود که این صدای شهر بود.
این شادترین سال نوییه که من تاحالا داشته ام. اولین سالیه که باامید و انرِژی و بدون ترس دارم به روبرو نگاه میکنم. و واقعا احساس میکنم سال برام نو شده. یکهو یه لحظه امروز متوجه شدم...که برام این سال نو اینجا مفهوم پیدا کرده، همونطور که عاشقانه حرف زدن به انگلیسی برام الان معنی پیدا کرده...برام یک لحظه انقدر درک بزرگی بود که روحم سکوت کرد. اما ناراحت نشدم. به گمانم برای اینکه دارم میفهمم که زیبایی گذشته به اینه که در گذشته بمونه.
شادی برای من خیلی احساس جدیدیه. هردفعه که عصبی میشم یا استرس میگیرم یا غصه میخورم و بعدش میرم ته ته دلم رو نگاه میکنم و میبینم اونجا خوشحاله و آرومه و به من اعتماد داره انقدر برام هنوز غریب و در عین حال خوبه که واقعا نمیتونم براتون تشریح کنم. باید یه عمری مثل من درگیر بوده باشید تا بفهمید لذت این حالت رو.
امسال 30 سالم میشه.
+
نوشته شده در
1 Jan 2008ساعت
1:14 AM توسط انار
صاحب این وبلاگ یک مدتی می رود به زندگی واقعیش برسد و برمیگردد. هر وقت توانست یک ماه تمام هفته ای چهار روز ورزش کند و هفته ای چهل ساعت مفید روی تحقیقش کار کند برمیگردد. تا آن وقت هم شما هم برای اینکه بی کار نباشید همراه با صاحب این وبلاگ کتاب "هفت عادت مردمان موثر" بخوانید و کارهای زندگیتان را در این جدول بچینید.
مهم است ولی فوری نیست(2)
| هم مهم است و هم فوری(1)
|
نه مهم است و نه فوری(4)
| مهم نیست اما فوری است(3)
|
برای اینکه رشوه هم بدهم برای خواندن کتاب:
کارهای فوری (urgent) آنهایی هستند که مهلت تحویل دارند. توجه آنی لازم دارند. میتوانند مهم باشند یا نباشند.
کارهای مهم آنهایی هستند که اگر انجامشان دهید در پیشرفت شخصی و حرفه ای شما اثر چشمگیر دارند. این کارها الزاما فوری نیستند.
ما معمولا به کارهای فوری "واکنش" نشان میدهیم در صورتیکه کارهایی که مهم هستند ولی فوری نیستند نیاز به همت بیشتر برای شروع از طرف ما دارند.
آدمها زمانشان را به چند نوع میتوانند تقسیم کنند. میتوانند اکثر زمانشان را به خانه (1) اختصاص دهند و کمی را به خانه های بعدی. اینها آدمهایی هستند که همیشه دقیقه 90 کار میکنند. دائما تحت استرس هستند و زندگیشان از این بحران به آن بحران رفتن است.
آدمهایی هستند که اکثر زمانشان را در خانه 3 مصرف میکنند. پاسخ دادن به امورات ضروری و فکر میکنند که درخانه 1 هستند. اما اشتباه اصلیشان این است که وقتشان را صرف اموری میکنند که مهم نیستند. اموری که مهم نیستند اما فوری هستند اغلب از طرف دیگران بر ما تحمیل میشوند. چون معیار مهم بودن کاری تاثیر آن در پیشبرد اهداف ماست. اگر کاری برای ما مهم نیست پس مهم نیست. آدمهایی که اکثر زمانشان را در گروه 3 صرف میکنند دید کوتاه مدت دارند، دائما در حال حل بحران هستند، حسن شهرتشان برایشان مهم است، هدف و برنامه مشخص ندارند، احساس قربانی بودن میکنند و در رابطه های کم عمق هستند.
آدمهای خانه 4 هم اکثرا زندگیشان صرف امور پبش پا افتاده میشود، اغلب به دیگران وابسته هستند و مسئولیت پذیری کمی دارند.
آدمهای موثر اکثر زمانشان را در خانه 2 مصرف میکنند. کارهایی که مهم هستند. و آنها را قبل از این که به بحران تبدیل شوند در دست میگیرند. یعنی سعی میکنند لیست خانه 1 را در حداقل نگه دارند و تمام تلاششان را میکنند که از خانه های 3 و 4 دوری کنند. چنین آدمهایی دارای دید هستند، در زندگی تعادل و انضباط دارند، احساس میکنند بر زندگیشان تسلط دارند و بحرانهای کمی دارند.
مثالهایی از هر خانه:
1. پروژه هایی که مهلت دارند. کارهایی که به مرحله بحران رسیده اند.
2. رابطه ساختن، دنبال فرصت جدید بودن، برنامه ریزی، ورزش و نگهداری از جسم سالم، پرورش فکر
3. بعضی از تلفنها و ایمیلها، بعضی از قرارها، کارهای پرطرفدار
4. وقت تلف کردن، کارهایی که خوشایند هستند، بعضی تلفنها و قرارها
جالب نبود؟ من این وبلاگم رو مطمئن نیستم بذارم توی بخش 2 یا 4. کنترل شده اش به پیشرفتم کمک میکنه اما زیادیش نه. فعلا این وبلاگ رفته توی بخش 4 تا اطلاع ثانوی. می نویسم اما هر وقت که احساس کردم که کارهایی که "مهم" هست و "فوری" نیست رو به اندازه کافی بهشون میپردازم و لیست خونه شماره 1 هم به حداقل رسیده. گفتم اینو بنویسم که آخرین پست اینجا یه چیز مفید باشه.
وبلاگ ورزشم توی خونه 2 هست. اونو مینویسم. تحقیقم توی خونه 1 ه. مسافرتهایی که به خاطر دل بقیه میرم توی خونه 3. فعلا تا همینجا رو کار کرده ام. ورزش توی خونه 2.
+
نوشته شده در
27 Dec 2007ساعت
6:58 PM توسط انار
اول از همه اینکه کسی هست اینجا که توی دانشگاههای آمریکا دانشجوی مهندسی مکانیک باشه و تازگی پذیرش گرفته باشه؟ اگر اینطوره میشه بگین که این شایعه درسته که دانشگاههای آمریکا به دانشجوهای ایرانی که معدل زیر 18 ندارند تازگی ها پذیرش نمیدند؟ یکی از خوانندگان وبلاگ من ظاهرا همچین چیزی را از استادشان شنیده اند. آخرین باری که من فرم پر کردم چندین سال پیش بود و این چیزها سال به سال عوض میشود. معدلشان روی 15 است، توصیه نامه های خوبی هم دارند و نمره تافل و جی ار ای هم بد نیست. اگر میتوانید کمک کنید لطفا یا نظر بگذارید یا ایمیل بگذارید که تماس بگیرند. ممنون.
اما موضوعی که امشب میخوام بنویسم راستش خیلی وقته به ذهنم رسیده و اصلا نمیدونم چقدر درسته. به نظرتون چیزی به نام رقابت وبلاگی وجود داره؟ به نظر من داره. بین وبلاگهایی که شبیه هستند و قاعدتا مخاطبان مشترک دارند. مثلا وبلاگ من و
بلوط میتونه مثال خوبی باشه. این بلوطک رو هم مثال میزنم برای اینکه بارها و بارها ایمیل گرفته ام که " فلانی از وبلاگ بلوط بهت رسیدم" یا کمتر جایی دیده ام که به من لینک داده باشند و بلوط جزوش نباشد. و خوب مثال میزنم چون لوا رو از نزدیک دیده ام و آشنا هستم و مطمئنم از خانومی اش که امروز من مثال بزنمش فردا بلوا نمی شود. حتی اینکه رقابت را چطور معنا کنیم البته مهم است. مثلا اگر به تعداد لینک باشد احتمالا لوا بهتر است. توی تکنوراتی هم که نگاه کنید اوضاع لوا بهتر است. اما من همیشه تعداد کامنتهایم بیشتر است. شاید به این علت که من حوصله بحث و نظر دارم و لوا حوصله اش از من کمتر است. در عوض من در لینک دادن به آدمها به شدت تنبلم و بلاگ رول لوا به طرز چشمگیری همیشه به روز است. سرعت آپدیت کردن هم مهم است. لوا واقعا بیشتر از من مینویسد. البته باز با لوا مقایسه میکنم چون من و لوا جزو یک جزیره وبلاگی هستیم. تقریبا در یک بازار دنبال خواننده هستیم. نوع حرفهایمان شبیه هم است و نوع نوشتن هردومان هم روزمره نویسی است. فقط یک نکته اینجا خیلی مهم است و آن هم این که این رقابت از نوع رقابت سالم است و چون اگر کسی خواننده من شد مفهومش این نیست که دیگر خواننده لوا نیست. در نتیجه محیط وبلاگستان در ارامش میماند و آدمها برای ویزیتور مجبور نیستند زیر آب هم را بزنند.
یا مثال دیگری که همیشه در ذهنم می آید دو وبلاگ
35 درجه و
سرزمین رویایی است. دوباره همین داستان...تیپ مطالبشان خیلی شبیه است و هردو هم ظاهرا جزو یک جزیره هستند. یک سری وبلاگها هم به نظرم رقیب ندارند...یعنی کسی به سبک و سیاقشان نیست که بخواهد جایشان را در وبلاگستان فارسی شریک شود. ممکن است از تیپ مطالبشان خوشتان نیاید و خوب سراغشان نمی روید اما اگر مطالب اینچنینی بخواهید باید سراغ اینها بروید...نمونه اش شاید
سیبیل طلا باشد. تیپ مطالب نازلی را در وبلاگهای مردان البته میبینی اما زن بودن نازلی به نظرم وبلاگش را خاص کرده.
حالا اینها مشاهده محدود من در جزیره وبلاگی خودم است. در همین هایی که میخوانم. برام جالب بود ببینم آیا خواننده ها و وبلاگرهای دیگر هم این را حس کرده اند؟
تکمیل ۱. اینو ظاهرا لازمه بنویسم. ببینید رقابتی که من اینجا گفتم رقابت سالم است(یعنی امیدوارم که باشد). رقابتی است که بیشتر باعث الگو برداری میشود. حالا به هر طریقی. چون اصولا رقابت میتواند بر سر چیزهای غیر ملموس باشد. الگو برداری هم میشود در سطحی ترین حالت همین کپی کردن پست باشد که لوا در نظرها گفت یا دیدن الگوهای زیر ساختی که یک وبلاگ را موفق و دیگری را ناموفق (از دید من نوعی که میخواهم الگو برداری کنم) باشد. اصلا میشود نتیجه اش این بشود که وبلاگ نویس را بیش از پیش به "خودش بودن" تشویق کند.
اما هدف من بیشتر یک تجزبه و تحلیل ساده وبلاگی بود. اگر سواد حامد قدوسی را داشتم شاید یک مدل اقتصادی ارائه میدادم و مدل وبلاگستان را مدل عرضه و تقاضا میساختم. چیزی که در ذهن من بود به همین سادگی بود نه اینکه مثلا من یا لوا شخصا چه شکلی هستیم و چقدر به وبلاگمان نزدیکیم. از خودم مثال زدم چون به این مثال طبیعتا اشراف بیشتری داشتم. اما چیزی که در ذهنم بود واقعا یک دغدغه geeky ساده بود. شاید بهتر بود مینوشتم اگر شماها بخواهید وبلاگستان را مدل کنید خودتان را چطور میبینید؟ اگر هر وبلاگ نویس را یک عرضه کننده در نظر بگیریم شما فکر میکنید به عنوان یک عرضه کننده سهمتان از بازار چقدر است؟ همانطور که در بازار بیزنس با استراتژی های مختلف آدمها برای به دست آوردن سهم بیشتر بازار یا سود بیشتر یا ...با هم رقابت میکنند شما فکر میکنید این مفاهیم را میشود در وبلاگستان شبیه سازی کرد؟ فکر میکنید کنش و واکنش آدمهای وبلاگستان را چه در پشت وبلاگها و چه خارج از این فضا میشود شبیه سازی کرد؟ مثلا دوتا وبلاگ میتوانند متحد شوند و قدرتشان را شریک شوند برای سود بیشتر...اینجا سود بیشتر میتواند خیلی ساده جمع کردن پول برای هدف خاص باشید یا فرستادن لینک و خواننده برای هم. یا دو وبلاگ میتوانند تصمیم به حذف هم بگیرند که میشود تمام این دعواهای وبلاگی که داشته ایم.
به هر حال هدف من یک مدل سازی ساده رفتاری است. اصلا قصدم تجزیه و تحلیل هیچ وبلاگ خاصی نبود و به طریق اولی دنبال خواننده هم نیستم. یعنی مفهوم این پست این نیست.
سوم که بعد از یک 24 ساعت اتلاف کامل نوشته میشه: یه مدت نمینویسم. میخوام برم دیسیپلین تمرین کنم و انضباط شخصی. تابستونی کلی منظم ورزش میکردم...دو ماهه به فاک فنا رفته. متاسفانه دیسیپلین از زیبایی ظاهری هم بدتره و هیچ رقمه به این راحتی ها به خورد روح آدم نمیره. کاش اون موقع که توی مدرسه نمره انضباط بهمون میدادند به جای کفش قرمز نپوشیدن یخورده خلاقیت و آزاد اندیشی و در عین حال تعهد به برنامه ریزی روزانه یادمون میدادند.
چهارم: گفته بودم وقتی خیلی با خودم بد هستم و یه روز تموم حرص میخورم آخرش اون سِرِلی(*) خانوم(اسم اون صدا غرغروهه است) نتیجه گیری میکنه که "اَه چقدر چاقم!"...قبلا ها باورم میشد و غصه ها میخوردم که چقدر چاقم...الان میدونم معنی اش یعنی اینکه "اَه نگران کارم! اَه نگران وبلاگ خونی زیادم! اَه نگران مقاله ام هستم! اَه دلم برای ورزش تنگ شده." دستش رو خونده ام.
* اسم سِرِلی خانوم نوشته میشه celery khanoom که ترجمه ظاهریش میشه کرفس خانوم(یعنی من اینجوری صداش میکنم) اما اسمش واقعا از کلمه celerity به معنی سرعت میاد از این جهت که روزهایی که به حرف زدن میفته عین وروره جادو یکبند انقدر غر میزنه تا به غلط کردن بیفتی و هرچی میگه لیست کنی رو کاغذ و قول شرف بدی که انجام میدی مگه ولت کنه! خلاصه الان هم این کرفس خانوم اگه من زندگیم رو جمع و جور نکنم بدبختم میکنه...یه مدتی باید از خدمت شما مرخص باشم به ایشون برسم. در نتیجه یه مدت اینجا پست جدید نمی نویسم. یعنی سعی میکنم!
+
نوشته شده در
26 Dec 2007ساعت
9:31 PM توسط انار
1. من یه پست نوشتم توی اون یکی وبلاگ راجع به عصبی خوردن. معمولا بین دوتا وبلاگ لینک نمیدم اما میدونم این عصبی خوردن و خوردن خارج از قاعده زمان قبل از پریود مشکل خیلی ها و مخصوصا خیلی خانومهاست. اگر مشکل شما هم هست حتما یه نگاهی بهش بکنید. ضرر نمیکنید:
ارتباط اعصاب و احساس گرسنگی.
از پزشکهای وبلاگستان هم که خواننده هستند خواهش میکنم اگر جاییش اشتباه داره حتما تذکر بدند(همونجا لطفا که یه جا باشه) یا اگر جایی نکته ای باید گفته بشه تذکر بدند. من از طرف همه تپلان اون وبلاگ و خودم جلوتر از همه ازتون ممنونم.
2. امروز یه جمله خوب خوندم: " احساس عدم اطمینان از ملزومات فرایند قبول مسئولیت است." فرناز جان یاد تو بودم.
3. ما خوبیم. کمی ورزشمان زیادی کم شده. غذا خوب میخوریم. کار میکنیم. تعطیلات را چسبیده ایم به درس و زندگی. گاهی در خواب برای ایران گریه میکنیم اما در مجموع خوبیم. من و واسو که اینجا بود و تازه برگشته و گربه ها...یک سری عزیز را دلم میخواست ببینم که قسمت نشد اما در مجموع خوبیم. خوبم. شادم.
4. دیگر وقتتان را نمیگیرم.
+
نوشته شده در
25 Dec 2007ساعت
8:34 PM توسط انار