رندی پاش استاد دانشگاه کارنگی ملون از دانشگاههای خیلی معتبر و استخون کلفت آمریکاست. داره از سرطان میمیره. من چند وقت پیش یه لینک ویدیو (با زیر نویس انگلیسی) گذاشته بودم ازش به نام "How to live your childhood dream" که به شدت توی رسانه ها صدا کرد. شنیدن نصیحت های یک استاد خوب و درسهای زندگیش وقتی که میدونه داره میمیره و انقدر شجاعت داره که حتی وقتی چشم تو چشم مرگ دوخته به جای ناله کردن بخواد درسهای زندگیش رو با بقیه قسمت کنه فرصتیه که اگر پیش آمد باید غنیمت شمرد. آدمی که از مرگش داره دستاویزی برای بهتر کردن زندگی خیلی ها می سازه.
دیروز من به وب سایتش سرزدم...برای اینکه ببینم زنده است یا نه. هنوز زنده است. و یه سخنرانی جدید داشته. این بار راجع به مدیریت زمان. به شدت توصیه میکنم حتی اگر شده با اینترنت نفتی مجبورید یه شب بذارید دانلود بشه اما ببینیدش. متنش به انگلیسیه. من به مرور سعی میکنم اون قسمتهاییش رو که برای خود من خیلی آموزنده بوده این پائین بیارم. اما جدا از اینکه خود مطالب عنوان شده به شدت عملیاتی و مفید هستند وقتی آدم میبره توی چهارچوب اینکه یه آدم دم مرگ داره از زمان و مدیریتش حرف میزنه ....اگه یکی بدونه زمان چقدر ارزشمنده همین آدمه.
پادکست برنامه رو برای گوش دادن میتونید از اینجا دانلود کنید.
پ.ن. اگر به این صفحه برید متن سخنرانی و اسلایدهاش پست شده که میتونید دانلود کنید. اینجا ویدیوش با زیر نویس چسبونده شده. برای زیر نویس انگلیسی اون پائین ویدیو سمت راست کنار اونی که صدا رو زیاد و کم میکنه روی دگمه رو کلیک کنید و بعد زبون انگلیسی رو به جای آلمانی انتخاب کنید. متاسفانه ویدیوش هنوز توی گوگله. اگر کسی کلکی بلده که چطور میشه ویدیو رو دانلود کرد من میتونم سعی دانلود کنم و جای دیگه آپلود کنم.دیروز گربه ها رو دادم واسو ببره خونه اش یه مدت. دلیلش بیشتر به خاطر خودشونه. نمیخواستند برن. از مسافرت و ماشین بدشون میاد. وقتی در ماشین رو بستم و منتظر شدم که برند انقدر دلم تنگشون بود که جاش درد میامد. الان انقدر دلم براشون تنگه که جاش درد میاد. همونجوری که وقتی صدای خنده مامان رو پای تلفن میشنوم یه جایی توی سینه ام میپیچه به هم.
میگن درد توی جنگ خوبه. چون نشونه اینه که زنده ای. این درد هم احتمالا نشونه اینه که زنده ای. روحت کرخت نیست.
بعضی وقتها فکر میکنم که این دوتا گربه هیچ وقت نمیدونند که من چقدر دوستشون دارم و چه لطفی به من کرده اند که توی زندگیم هستند. به واسو میگم "یعنی فکر میکنی میدونند چقدر عاشقشونم؟"...جواب میده منم بعضی وقتا به تو نگاه میکنم و همین سئوال رو از خودم میکنم.
آدم دنیا رو برای معشوقش میخواد. عشقی که قفس باشه عشق نیست. قفسه.
پ.ن. حالا واسه اینکه ببینید عشق من به این دوتا گربه یعنی چی...این قیافه هر روز صبح منه:)
پ.ن.2. راستی دیدید بلاگر فارسی هوا شده؟
میخواستم بیام بقیه پست پیش رو بنویسم و در باب مفاهیم برابری جنسی افاضات کنم که دیدم تولد وبلاگمه. برای من سال گذشته شادترین سال زندگیم بوده. حداقل از وقتی سرم به تنم میارزیده و یادم میاد. نمیگم گریه زاری نبوده٬ ترس نبوده٬ غصه نبوده. نه. اینا بوده. اما در کنارش چیزی بود که من هیچ وقت نداشتم. و اون اینکه وقتی الان به خودم نگاه میکنم برای خودم احترام قائل هستم. وقتی راجع به آینده ام فکر میکنم به جای ترسیدن٬ ترسی که فلج میکنه٬ فکر میکنم که "حتما میتونم. فقط باید دقیق بدونم که چی میخوام. اگر واقعا بخوام راهش رو پیدا میکنم".
برای من سال گذشته سال آزادی بخشی بود. از چند تا قید مهم رها شدم. از قید اینکه نسبت به خودم تبعیض جنسیتی قائل بشم. که گوش دنیا رو کر کنم از برابری زنها و مردها اما آخر روز که خودم میرم توی خلوت خونه ام ته دلم به تواناییم شک داشته باشم چون زنم. حالا چه فرق میکنه دلیلش چی بوده؟ و فهمیدم که خودم رو مجبور میکرده ام بین زن بودنم و خانواده خوب داشتن و زندگی شغلی خوب یکی رو انتخاب کنم. فهمیدم هیچکس جز من داشت منو مجبور نمیکرد. این دوتا رو که گذاشتم زمین زن شادتری بودم. چون زنی بودم که نه دیگه در تبعیض زندگی میکرد و نه در تنهایی.
فهمیدم که اینهمه که ایران رو صبح تا شب آنالیز میکنم مال اینه که نتونسته ام مسئولیت بودنم رو قبول کنم و دارم توجیهش میکنم. و چیزهایی در زندگی هرکس هست که قابل تغییر نیست. اما اینکه یه جایی ببخشی و بگذری یا عمری آنالیز کنی انتخاب توئه. من انتخاب کردم که ببخشم و بگذرم. گذشته رو گذاشتم زمین که بتونم برای آینده ام جا باز کنم. امتداد نگاهم رو از پشت سرم برداشتم و به الان دوختم.
فهمیدم که فرق آدم ترسو با آدم شجاع این نیست که آدم شجاع نمیترسه. فرقشون اینه که آدم شجاع نمیذاره ترسش براش فاکتور تصمیم گیری باشه. که در مواقع بحران ترسوها آنالیز میکنند و شجاعان اقدام.
فهمیدم که اگر نمیتونم تصمیمی بگیرم برای اینه که سیستم ارزشیم تکمیل نیست. اگر بدونم "ارزش" دقیقا برای من چیه همیشه برمبناش تصمیم میگیرم و هیچ وقت برنمیگردم بپرسم "آیا ارزشش رو داشت؟".
فهمیدم که برای همه زندگی نمیشه از قبل برنامه ریخت. برای اینکه داده ها و اطلاعاتم کافی نیست. اما اگر به این امید بشینم که تمام زندگی رو براش برنامه بریزم و بعد اقدام کنم و شرایط مناسب باشه چیزی رو که از دست میدم همین لحظات الانه. و زندگی همین "اکنون"هست. نه آینده ای که میبایست پرفکت بشه و نه گذشته ای که در حسرت پرفکت بودنش عمری حرف میزینم.
اینها رو همه رو از بحثهامون یاد گرفتم. از این پستها:
۱. بهای آگاهی و به دنبالش توضیحش و نتیجه گیری های من
۲. سوغات تورنتو: زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.
۳. ترس: این از اون پستها بود که واقعا نظراتش به درد میخورد با اینکه خود پست معمولی بود.
۴. چیزی برای فکر
۵. از میان کامنتهای دیگران
و در سایه اینها توانسته ام ۱۵ پوند وزن کم کنم٬ به کلی آدم دیگه کمک کنم که در راه رسیدن به هدف کاهش وزنشون گام بردارند٬ یه نیمه ماراتن بدوم٬ یک مقاله علمی تمام کنم٬ دوست خوبی برای واسو باشم٬ بیش از هر زمان دیگه برای خانواده ام موثر باشم٬ و مهمتر از همه صبح که از خواب بیدار میشم جرات کنم با روز جدید روبرو بشم و اگر جایی اشتباه میکنم به جای محاکمه خودم روی مشکل تمرکز کنم...حداقل اکثر اوقات.
من الان آدمی هستم که دارای ارزیابی مثبت و واقعی از خودم هستم. اعتماد به نفس دارم. و میخوام از تک تک شماهایی که اینجا رو میخونید و توی بحثهای پست های بالا و پستهای دیگه شرکت میکنید تشکر کنم. من همه همه اینهایی رو که گفتم بخش بزرگیش رو مدیون شما و بحثهای این وبلاگ هستم و اینکه خوب بحث میکنید و منو به فکر وا می دارید و برام فرصتی فراهم میکنید که با شوق بنویسم و ازتون یاد بگیرم. دلم میخواست این پست جمع بندی این یکسال این وبلاگ٬ من و رابطه مون باشه. سال خوبی بود.
پ.ن. اینها رو هم شما دوست داشتید: جمله بندی مثبت٬ افسردگی
۱. فعلا تا اطلاع ثانوی تصمیم گرفته ام به جای نجات دنیا اول خودم رو بکشم بالا. آرزوهای ژرفی که برای زنان دنیا دارم اول برای خودم عملی کنم. ببینم نصف موعظه ای که میکنم اصلا خودم میتونم توی زندگیم پیاده کنم؟
بقیه اش رو دوباره میام اضافه میکنم.
خانوم شین یک خانوم مهندس جوان ۳۱ ساله است که سینا پسر کوچولوی دو سال و نیمه اش رو میخواد برای اولین بار بذاره مهد کودک و برگرده سرکار. خانوم شین به کلاسهای مختلفی برای تربیت کودک میره٬ برای تربیت خودش کلی کتاب میخونه٬ وبلاگ خوبی داره که مرتب توش ما رو از پیشرفتها و دسته گلهای سینا اگاه میکنه٬ و شوهرش آقای الف عاشق آشپزیه. خانوم شین تقریبا هر روز آپدیت میکنه اما آقای الف رو باید با موچین از قلمش پست کشید بیرون. اینا رو گفتم که آشنا بشید باهاشون. حالا خانوم شین میخواد یه مهدکودک خوب برای سینا پیدا کنه که:
۱. در محدوده اطراف نیاوران یا اطراف همان سید خندان - جلفا - سهروردی شمالی باشه.
۲. مربی هاش خوب باشند. محیطش خوب باشه.
۳. این شکلی نباشه.
۴. با اصول تربیت دکتر سلطانی(از این یکی لینک ندارم بذارم) بخونه. توضیح بیشتر این مورد رو خودشون بدن بهتره.
حالا شما مادران عزیزی که اینجا رو می خونید و اونجا رو نمی خونید لطفا یاری سبزتان را دریغ نفرمائید. خانوم شین تا سه هفته دیگه باید برگرده سرکار و وقت زیادی نداره.
دیدین آدم یه مدت پشت ذهنش انگار داره یه سری فکر پخته میشه و بعد یهو در بی ربط ترین زمان و مکان به نتیجه می رسه؟ اینو یه شبی که تو سرما و تاریکی داشتم می آمدم خونه به ذهنم رسید. اینکه:
زندگی بالاخره حتما باید جهت داشته باشه. یا آدم جرات میکنه و هدف می سازه و در جهت رسیدن به هدفهاش حرکت میکنه یا در جهت هدفهایی زندگی میکنه که به دیگران اجازه داده براش بچینند. حالت سومی نداره.
گفته بودم تازگی ها با خودم نصف انگلیسی نصف فارسی حرف میزنم دیگه؟ این نتیجه ام اصلش این بود:
You either dare to dream or you have to live other people's dreams.
بعد از این نتیجه گیری بود که با خیال راحت به هرچیزی که دوست نداشته باشم جواب رد میدم. حتی اگه به نظر بقیه دنیا خیلی موقعیت خوبی باشه. نخش توی ذهنم بسته شد.
بعد از یک مکالمه نیم ساعته تلفنی با استاد:
انار به استاد: پس هنوز هم میخواهی که اون آنالیزها رو انجام بدم و نتیجه اش رو بهت بگم؟
فکر میکنم بهتر بود می گفتم:" من هنوز هم فکر میکنم بهتره اون آنالیزها رو انجام بدم و نتیجه اش رو نشونت بدم."
نتیجه عملی هردوتا مکالمه یکیه اما در راستای اینکه جدیدا روی جمله بندی هام دقت میکنم دارم سعی میکنم ببینم چطور میتونستم همون منظور رو با جمله ای بگم که هم به خودم احساس قدرت و کنترل بیشتری بده و هم به مخاطب برداشت بهتری از من.
جالب اینجاست که این ایده که "بهتر بود اینطوری میگفتم" درست بعد از مکالمه به ذهنم نیامد. چند ساعت بعد وقتی تازه از دویدن در دمای منفی ۱۲ درجه برگشته بودم و حسابی اعتماد به نفسم بر اثر دویدن بالا رفته بود به فکرم رسید. روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم که یکی از راههای بالا بردن اعتماد به نفس اینه که از یک جای کوچکتر و در دسترس تر شروع کنیم و وقتی ساختار ذهنی " آدم وقتی اعتماد به نفسش خوبه چه جوری فکر میکنه" برامون ملموس شد اون رو در بقیه جاها شبیه سازی کنیم.
بی ربط به بالایی: میدونم فعالین حقوق زن تازه اگر کسی باشه که اینجا رو بخونه با این همه بگیر و ببند توی ایران سرشون خیلی شلوغه. اما با عرضه تر از شما هم از این راه دور نمی شناسم. کاری برای تامین هزینه درمان این بچه ها نمیشه کرد؟ نمیشه حسابی باز کرد و پول جمع کرد؟ یک عمر اینجوری مگه میشه با ماسک و صورت سوخته زندگی کرد آخه؟ اگر فکر میکنید راهی هست لطفا در میون بذارید. هزینه اش هم لابد بالاست. همه اش فکر میکنم مگه میشه هیچ کاری نشه انجام داد.
۱. آیا به نظر شما برای جوامعی که آزادی همزیستی با جنس مخالف زیر یک سقف وجود داره، در صورت بچه نداشتن، دلیل عاطفیی برای ازدواج و رسمی کردن رابطه هست؟ (سوسکی)
۲. شهر دریاچه نمک٬ مورمونها و معرفی یک وبلاگ خوب که دیر به دیر می نویسه.(یک ایرانی در آمریکا)
۳. The way to the top(من و بابک)
۴. هوش هیجانی (1)٬(2)٬(3)٬(4)(روزنگاری ها) مطلبش در وبلاگ مال مرداد ماهه اما مطلب خوبیه.
۵. این وبلاگ رو هم خودش رو دوست دارم.(روژ)
۶. مطالب بیشتر درباره هوش هیجانی:
الف- آیا آنگونه که فکر میکنید هوشمند هستید؟(پا برهنه بر خط)
ب - مدیریت کردن روابط با دیگران (پا برهنه بر خط)
ج - هوش (من و بابک)
۷. من فقط یک زن(+) وبلاگ خانومی که قبلا به مواد مخدر معتاد بوده و الان از تجربیاتش می نویسه. من خودم تازه وبلاگشون رو پیدا کرده ام.
شما هم اگه این چند وقت مطلب خوبی خوندید که فکر میکنید از چشم بقیه به لطف بلاگرولینگ پنهان مونده بیایین خسیسی نکنید و لینکش رو بذارید که ما هم بخونیم.
پ.ن. من ظاهرا پینگ شده ام. حالا که تا اینجا اومده اید این سئوال(دوشنبه 12 آذر1386 ساعت: 21:26) رو هم جواب بدید لطفا که این جوان چشم یاری دوخته. بعد هم خودم یه سئوال دارم: ادیتور بلاگفا نیم فاصله نداره؟ جایی برنامه ای هست که اگه دانلود کنم درست بشه؟
ببخشید در راستای استفاده از راهنمایی های شما من دارم تلاش میکنم کار با فیدبرنر رو یاد بگیرم. یه فید واسه این وبلاگ درست کردم و آیکونش رو گذاشتم اون گوشه. آدرسش هم هست:
http://feeds.feedburner.com/anarthoughts
میشه لطف کنید و بهش عضو بشید؟ مخصوصا اگر از طریق گوگل ریدر یا جاهای دیگه دارید این وبلاگ رو میخونید؟
یه چندتا سئوال هم داشتم. هنوز که دارم گیج میزنم در رابطه با کل این موضوع فید و اینا.
۱. تا جایی که من فهمیدم فید یه چیزیه که وبلاگ آدم دائم درست میکنه و با پسوند rss.aspx دنبال آدرس وبلاگ آدرسش معلوم میشه. حالا آدم میتونم آدرس اصلی وبلاگ رو مستقیم بره توی گوگل بزنه و گوگل ریدر این فید رو از اون وبلاگ میخونه و در نتیجه هروقت وبلاگ آپدیت شد توی گوگل ریدر معلوم میشه. یا اینکه صاحب وبلاگ میتونه مثل الان من یه آدرس جدید درست کنه که این آدرس جدید فید وبلاگ اصلی رو دائم میخونه و خواننده ها با هر ریدری(که میتونه گوگل هم باشه اما اجباری نیست) به این آدرس عضو میشن و اینجوری هروقت وبلاگ آپدیت شد میفهمند. درسته؟
۲. حالا اگه این درسته مفهومش اینه که خواننده باید یه سیستم واحد مثل گوگل ریدر یا هر ریدر دیگه انتخاب کنه و از اون به همه فیدها عضو بشه که در نتیجه کاری شبیه بلاگرولینگ بکنه و هر وقت وبلاگی آپدیت شد بیاد سر لیستش؟
۳. علت اینکه ویزیتورهای ریدری توی کانتر های معمولی نشون داده نمیشند اینه که کلیک خواننده روی آدرس فید یا روی ریدر هست و روی آدرس خود وبلاگ نیست؟
۴. تا جایی که من میدونم توی گوگل ریدر کامنتها رو نمیشه خوند. درسته این مطلب؟ توی این آدرس جدید از طریق فید برنر من دیدم که کامنتها رو هم میشه خوند. درست میگم؟ فرق دیگه ای هم هست؟
۵. یه سئوال دیگه هم دارم. به نظر من میاد که این ریدر ها با تاخیر آپدیت ها رو میگیرند. مثلا من به محض نوشتن این پست رفتم اون آدرس رو چک کردم و این پست رو هنوز نشون نمیده. من اشتباهی میکنم یا مقداری طول میکشه. چقدر معمولا؟
خیلی هم از راهنمایی های آفلاین و آنلاینتون ممنونم.
۱. آیدا دلم برات تنگ شده. خیلی احمقانه است آدم حسادت کنه اما من به این حاج خانوم و این حاج خانوم حسودیم میشه که میتونند هر وقت بخواین برن با تو توی اون رستورانه که پر از غذاهای مختلف بود و کارتی بود و من اسمش رو هیچ وقت یاد نمی گیرم حرف بزنند اما من واسه هر ۲۴ ساعتی که بخوام ببینمت باس ۶ ماه برنامه بریزم و ۲۴ ساعت تو راه باشم. مرده شور چیزی به نام فاصله را ببرند.
۲. من واسه سام پسر کوچولوی خانوم حنا نگرانم. خانومی خوب شد یه خبری بده.
۳. این کتاب "بخارای من ایل من" رو خیلی دوست دارم ها! اسم دخترم رو بذارم ترلان بده؟ فقط مشکلش این میشه که بچّم چین نمیتونه کار کنه. چینی ها ل نمیتونند بگن و به جاش میگن ر. با این گلوبالیزیشن ممکنه مشکل کمی هم نباشه. باید کانسیدر کرد.
۴. باورتون میشه که من خیلی وقتها الانها با خودم که میخوام جر و بحث و استدلال کنم انگلیسی حرف میزنم؟ خودم باورم نمیشه. فکر کنم تقصیر واسو باشه. واسه اینکه من روز میره و میاد و با تنها کسایی که فارسی حرف میزنم گربه ها هست. اونم که دامنه لغاتش محدوده..."مامان جان نخواب شب نمیذاری هیچ کس بخوابه"٬ "پوپ دونیت رو تمیز کردم"٬ "نه الان وقت بازی ندارم"٬ "چهار صبحه! واسه چی من الان باید پاشم آخه؟!"٬"اینجا رو ببین! یه عنکبوت چاق!(که دو ثانیه بعد عین چیپس خورده شده البته)"...
۵. شما خوبید؟
۶. یه چیزی میخوام بگم روم نمیشه...نه که بالاخره گفته اند باید آدم آبرو داری کنه...والا ...خوب میگم...میترسم اگه نگم حناق(درست نوشتم یا خناق درسته؟) بشه تو گلوم خفه ام کنه...
...(نفس عمیق) آقا من بخوام این ویزیتورهای این وبلاگ بالا بره باید چکار کنم؟ کلکش چیه؟ تند تند آپدیت کردنه؟ باید مطالب شهوانی مجاز بنویسم؟ سکسی-آموزشی بنویسم؟ راجع به سیاست بنویسم؟ دینی-اجتماعی بنویسم؟ از گربه ها بیشتر بگم؟ راه بیفتم در به در که "با مطالب جدید به روزم!"٬ آفلاین شروع کنم با بلاگرها معاشرت بدفرم اینتنسیو؟...جدی من میخوام بدونم چه جوری میشه یه وبلاگی دو سه هزارتا خواننده پیدا میکنه؟ میشه یه ایده ای به من بدین؟ من میدونم نباید برام مهم باشه و شان وبلاگ نویسی اجّل این مسائله و آدم برای خودش مینویسه و همه اینا...بله منم تو مهمونی که میشینم همه اینا رو میگم اما شما که غریبه نیستید...به شما که میتونم بگم...والا روزی ۳۰۰ تا رو اعصاب من میره. مخصوصا از وقتی این بلاگ رولینگ برقش کوپونی شده که دیگه بدتر! تو رو خدا اگه پیشنهادی دارید خسیسی نکنید:)
خودتون چندتا بازدید کننده دارید؟ از وبلاگتون راضی هستید؟ فکر میکنید موفقه؟ من خودم وبلاگم رو دوست دارم و فکر میکنم از نظر محتوا٬ ارتباط با مخاطب٬ درگیر کردن مخاطب٬ شناخته شدن وبلاگ و تاثیر مثبتش به عنوان یه کار جانبی توی زندگی خود من خیلی موفقه. اما فکر میکنم به نسبت وقتی که من براش میذارم بازدید کننده کم داره.
۷. من بیدارم ها! منتظر کامنت سبزتان...
۸. این هم محض اطلاع: الان داره اینجا برف میاد. روی زمین هم نشسته. زمستان رسید.
اولین
جیره کتابم دیروز رسید. خیلی با دقت و تمیز بسته بندی شده بود. این رو اونهایی که از ایران کتاب دریافت کرده اند میدونند یعنی چی. معمولا بسته که از ایران میرسه توی گونی مانندی میرسه که بعد توش یه بسته کارتن یا کاغذی مانند پاره پوره است که روش به اندازه سه صفحه تمبر چسبونده اند که من هنوز نفهمیده ام چرا پولش رو نمیگیرند و یه مهر بزنند به جاش. این اما تمیز بود با کاغذ نایلون که مرتب دور بسته پیچیده شده بود. کتاب رو هم که باز کردم علاوه بر فرم نظرخواهی یک کارت چاپ شده توش بود که خیلی شیک علاوه بر خوش آمدگویی سرویسهای دیگه ای رو هم که ارائه میدادند مثل اشتراک مجلات ایرانی توضیح داده بودند.
کتاب رو که چرخوندم دیدم پشتش نوشته:
"سال های بسیار در این گیرودار بودم که کجا زندگی کنم. کودکی را در ایل و جوانی را در شهر به سر آورده بودم. به هردو محیط دل بسته بودم. نمی توانستم از هیچ یک جدا شوم. همین که در شهر دست به کاری می زدم یاد ایل فرارم می داد. همین که مدتی در ایل می ماندم هوای شهر بی قرارم می کرد. بین ایل و شهر سرگردان بودم. به گیاهی میماندم که ریشه اش در ایل و ساقه اش در شهر بود. از یکی غذا و از دیگری هوا میخواست."
به نظر شما برای یک دانشجوی مهاجر گیج میشه کتابی با معرفی بهتر از این فرستاد؟ همون دیشب شروعش کردم و صفحه پنجاهم خودم رو مجبور کردم که دیگه نخونم چون زود تموم میشه و اونوقت تا جیره بعدی مجبورم صبر کنم.
مرتبط:
۱. درباره محمد بهمن بیگی نویسنده کتاب
۲. هزینه جیره کتاب حدود ۷۰ دلار(در اصل ۳۵ پوند) برای شش کتابه. گرونه مخصوصا برای ماها چون پولش رو به پوند میگیرند. اما برای منی که هیچ جوری دسترسی به کتابهای خوب فارسی ندارم میتونه گزینه خوبی باشه. برای اونایی که داخل ایران هستند ارزونتره. میتونید کتابتون رو خودتون انتخاب کنید یا بذارید اونا براتون انتخاب کنند و بفرستند که به نظر من بهتره چون هیجانش بیشتره. وب سایتشون خیلی منظم و به روزه که به نظر من به خودی خود یه مزیت مهمه...چیزیه که توی اکثر سرویسهای ایرانی اصلا کار نمیکنه.
۳. من هفدهم اکتبر فرم عضویت رو پر کردم و پولش رو فرستادم و دیروز که ۲۷ نوامبر بود اولین کتابم رو گرفتم. در نتیجه یه مقداری کند بوده که نمیدونم آیا در فرستادن کتابهای بعدی هم اینطور خواهد بود یا فقط کتاب اول طول میکشه. خبرتون میکنم.
پ.ن. یه کاری که به نظرم به سایتشون خیلی کمک میکنه اینه که برای اعضا پروفایل داشته باشند. یعنی اینکه هر عضو بتونه لاگین کنه و تنظیماتش رو (مثل اینکه هر چند وقت یکبار میخواد کتاب بگیره یا کتابهای محبوبش چیا هستند) رو عوض کنه یا فعالیتهاش توی وب سایت مثل مروری که به کتابهای ارسالی نوشته بتونه ببینه و همینطور ببینه که در حسابش چقدر پول باقی مونده و پولها چطور خرج شده.