تبليغاتX
افکار

۱. یک روزهایی مثل امروز که فشار کار زیاده یک وسوسه بدی پیدا میکنم که سرم رو بتراشم. تازگی ها اینطور شده. قبلا وسوسه سیگاری شدن به سرم میزد.

۲. مرنو خان سه روزه خواب برای من نذاشته. از چهار صبح دماغش رو میچسبونه به شیشه و صداش رو میندازه سرش که میخوام برم بیرون. پاشو با من بازی کن. حوصله ام سر رفت. دروغ هم نمیگم. ساعت نگاه کردم. روانی دارم میشم از خواب کم و به هم ریخته.

۳. گربه ها بیرون نمیرن. شرمنده دیگه. ما مدل گربه داریمون اینه. بچه مون رو هم میخواهیم in doors تربیت کنیم اصلا. تو رو خدا نیایین بگین زبون بسته گناه داره. منم گناه دارم ایرانی دنیا اومدم جای سوئیسی. زندگی پرفکت که نیست. این رو هم خدا انداخته گیر من دیگه.

۴. خانواده محترم که اینجا رو نمی خونید تو رو خدا انقدر از من نپرسید کی تموم میکنی بیایی پس؟ سال ششمه ها! انگار من خودم نمیدونم سال ششمه ها! یه کاری نکنید زنگ بهتون نزنم دیگه ها! بابا دخترتون یواااااشه. اینجوریه دیگه. کاری که مردم چهار سال طول میدن شیش سال طول میده. لیسانسش رو هم چهار سال و نیمه گرفت. سرعت دویدنش هم نصف مردم عادیه. دو برابر بقیه هم طول میده تا یک کیلو وزن کم کنه...اما بالاخره همه اینکارها رو انجام میده. انقدر سئوال کردن نداره که! انگار خودم نمیدونم عمرم داره میگذره.

۵. هردفعه حرف قوانین و شرط و شروط ازدواج ایرانی میشه واسو میگه به نظرش دیوانگی میاد اگه یه زن ایرانی با یه مرد خارجی ازدواج کنه بخواد ازدواجش رو توی ایران ثبت کنه. چون نه تنها هیچ مزیتی برای اون یا خانواده اش نداره بلکه به نظر میاد کلی هم دردسر اضافه است برای زنه. هیچ جواب کوبنده ای تا این لحظه به ذهن من نرسیده.

۶. از من به شما نصیحت هرچندتا میخواهید کارمند چینی بگیرید اما کارمند آدم چینی نشید. این استاده که من این ترم حل تمرین کمکش میکنم چینیه. فقط اینجوری بگم که ماکسیمم کاری که از یه خاور میانه ای با گشادی کالیبر متوسط برمیاد از مینیمم کاری که مورد انتظار یه رئیس چینیه کمتره. حالا دیگه خود دانید!

۷. آقا یه سئوال تکنیکی. بنده در جمعی دوستانه صحبت میکردیم به این نتیجه رسیدیم که فمینیستهای ایرانی باید بزنند تو کار الگو کردن حضرت خدیجه. نه والا! شما تصور کن توی چهل سالگی بیزنس وومن حسابی٬ رفته یه شوهر کرده خوش تیپ و خوش صحبت و بیست سال جوانتر از خودش. ببین چقدر هم میزون بوده که شوهر بیست سال جوانتر تمام مدت دست از پا خطا نکرده...یعنی ستیسفاید! کارمندش هم بوده این شوهر جوان. گفتم لابد اگه یکی از این قوانین ازدواج و طلاق وشهادت و اینا زمان خدیجه میامد اولین کار٬ پیامبر اسلام فرداش اخراج بوده. بعد هم شما ببین چقدر میزون هم خانواده داشته هم کار موفق و هم بچه...خدائیش من که سه روزه تحت تاثیر هستم که من نصف حضرت خدیجه عرضه داشته باشم به هرچی میخوام میرسم. شما رو نمیدونم.

۸. اگر من تا یه هفته دیگه آپدیت نکردم شما بدون به خاطر شماره هفتم سنگ شده ام. واسه مجسم کردن اینکه شب حضرت محمد میاد خونه و میگه "عزیزم امروز یه قانون جدید وضع شد که زنها حق شهادت در مورد قتل ندارند"...خدیجه فردا صبحش حکم اخراج رو میذاره بغل میز صبحانه که "عزیزم اینم همون دیروز اومد"...

Balatarin + نوشته شده در 22 Oct 2007ساعت 3:23 PM توسط انار

دیروز سلمان رشدی اومده بود دانشگاه ما. قرار بود بخشهایی از کتابهاش رو روخوانی بکنه و به سئوالها جواب بده. ما هم رفتیم. چه نویسنده خوبیه. من نمیدونستم انقدر کتابهاش جالبه. بیشترش داستانه. بخشهایی از کتاب Midnight's Children رو برامون خوند که راجع به سلیم یه پسر هندیه که درست در روز استقلال هند (جدایی هند و پاکستان) به دنیا اومده. چیزی که نمیدونه اینه که درواقع یه پرستار اونو با یه بچه دیگه جا به جا کرده و اون بچه این خانواده ثروتمند نیست. بخشهایی که برامون خوند مال زمانی بود که سلیم حدودا ده ساله است و کم کم یه نشانه هایی داره میبنیه که بعدا این راز رو براش افشا میکنند.

چیزهایی که برام جالب بود این بود که بسیار فصیح و خوب صحبت میکنه. نیست که اهل هند و تحصیل کرده انگلیسه مثل اکثر انگلیسیها و هندی ها (و برخلاف اکثر آمریکایی ها) انگلیسی رو خیلی زیبا و با کلمات پیچیده حرف میزنه. خیلی هم آدم شوخ طبع و بامزه ایه. واقعا هر جوابی میداد حتما یه چاشنی طنز بهش اضافه کرده بود و ترکیب این طنز با اون لهجه فصیح انگلیسی خیلی شنیدنی بود. یه نکته جالب دیگه هم اینکه ظاهرا یه مدت توی دانشگاه میخواسته هنر پیشه بشه و حتی کلاس و اینا هم برداشته اما بعد نظرش عوض شده. ظاهرا پدرش داشته از فکر اینکه بچه اش هنر پیشه بشه و آبروشون پیش مردم بره پس میفتاده که خدا رو شکر به خیر گذشته. راجع به آیات شیطانی هم ازش پرسیدند که راستش به نظر من و بقیه دوستان سئوال بیخودی بود چون اصولا خیلی سال از ماجرا گذشته و پرسیدن نداره. اما حتی برای جواب اونم یه چیز طنز داشت که قاطی جوابش کنه. سئوال و جوابش رو هم که من اینجا نمیارم اما خودتون حدس بزنید دیگه! با کلی هم محافظ و پلیس آمده بود.

خلاصه جاتون خیلی خالی بود. مخصوصا من جای آقای هرمس مارانا رو خیلی خالی کردم.

یه خواهشی هم داشتم. کارت تلفن خوب برای زنگ زدن به ایران چی سراغ دارید؟ من از اینجا میگرفتم و همیشه خوب بود اما مدتیه اصلا نمیگیره.

Balatarin + نوشته شده در 19 Oct 2007ساعت 2:59 PM توسط انار

من سواد موسیقی ندارم اما این آهنگ بگو بگوی نامجو با ترکیب اون عکسهای شیرین نشاط با من کاری کرد که این شش سال دوری انگار جوشید و اومد بالا. از کجا میتونم آهنگهاشو  دانلود کنم؟ خواستم از iTunes بخرم اما انگار نداره. مال بنیامین رو داشت اما این رو نتونستم پیدا کنم.

پ.ن. راستی من امروز بالاخره جیره کتاب اسم نوشتم. چقدر گرون بود! شد ۷۰ دلار. کی معرفیش کرده بود راستی؟ خیلی ممنون. حالا به مرور که کتاب فرستادند مینویسم که خوب بود یا نه که اگر دوست داشتید شما هم عضو بشید. کاش سی دی هم میفرستادند.

Balatarin + نوشته شده در 17 Oct 2007ساعت 9:51 PM توسط انار

شما فقط قیافه منو مجسم کن که از خواب بیدار شدم دیدم هیچ کس توی اتوبوس نیست٬ اتوبوس بین شهری پارک شده وسط ناکجا آباد و منم قفل شده ام توش!

ماجرا این بود که من دیشب تا ۵ صبح داشتم ورقه نمره میدادم. هفت صبح هم بیدار شدم که اتوبوس بگیرم از خونه واسو تو نیوجرسی بیام این ده خودمون. قاعدتا من نباید اتوبوس عوض کنم. دفعه اولم که نیست این راه رو میام و میرم...اما ظاهرا اتوبوس مشکل فنی پیدا کرده و ما هم که عوض همه چیز خوابمون عمیقه...خلاصه اینجوری شد که اون بالا شد.

اولش مثل این فیلما یه سری به شیشه کوبیدم که اون آقا چاقالوهه که اون دور داشت راه میرفت منو ببینه که توفیری نکرد...ماشالله از چی میسازن این شیشه اتوبوس رو صدا ازش درنمیاد؟ دیدم این فایده نکرد نشستم جای راننده و حالا هی روی دگمه ها رو بخون که کدومش در رو باز میکنه٬ آخرش یه دستگیره بود اون زیر میرها که باید اینجوری میکشیدی پائین تا در فیست کنه و باز بشه. دردسرتون ندم...یه دو ساعتی با مکانیکی و شاگرد راننده و اینا لاس مودبانه زدیم (یعنی اونا لاس زدند ما مثل دخترهای نجیب با ادب جواب دادیم) تا اتوبوس بعدی اومد...چمدونم چی شد؟ گذاشته بودند توی اتوبوس و جلوتر از من داشت میرفت ده! زنگ زدند راننده اتوبوس اولی و دوتا شهر اونورتر که اتوبوس راننده عوض میکنه با چمدون بنفش من وایساده بود(طرف یه آقای سیاه پوست گنده است) که من بیام بگیرمش...لابد بیچاره کلی هم معذب شده که با اونهمه ابهت و هیکل و شکم گنده با یه چمدون زنونه باید وایمیستاده وسط جمعیت.

اینهمه سال تجربه اتوبوس سواری در خطوط تهران-قزوین٬ بالتیمور-ایتاکا٬ نیویورک-نیوجرسی-ایتاکا این یه رقم اتفاق نیفتاده بود که اینم انجام شد. جای شما خالی بود واسه خنده.

Balatarin + نوشته شده در 16 Oct 2007ساعت 8:37 PM توسط انار

۱۳. میوه تون رو هووووووورررت نکشید! حتی اگر خیلی خوشمزه و آبدار بود.

۱۴. آقا جریان این بلاگ رولینگ چیه که یه عده رو پینگ میکنه و یه عده رو پینگ نمیکنه؟ دیروز بنده خدمت ایشون عرض میکردم که احتمال قریب به یقین نیروهای اپوزوسیون و عوامل نفوذی لینک میشوند و ما بی کس و کارها همینجور موندیم ته لیست. بازم به معرفت شما خواننده عزیز که میایی تو این روزگار به ما سر میزنی. تو رو خدا حاضران به غایبان بگویند که "انار زنده است" فقط برقش رفته.

۱۵. من همینجوری ریز ریز اینجا مطلب اضافه کنم بده؟

۱۶. یه چیزهایی رو ماها برامون عادی شده اما ظاهرا خاص فرهنگ ماست. مثلا به جای نه گفتن بگیم نُچ! اولین بار که من گفتم واسو چشماش گرد شده بود که این چی بود دیگه! یا مثلا به بچه هامون بگیم مادر! مامان!...مثلا" مامان جان انقدر انگشتت رو نکن تو دهنت!".

Balatarin + نوشته شده در 9 Oct 2007ساعت 1:58 PM توسط انار

در راستای اینکه من همین الان یک گیر از تحقیقات عالیه ام حل شد گفتم بیام اینجا افاضات کنم.

یه چیزی که چند وقته ذهنم رو به خودش مشغول کرده تاثیر محیطه. همه مون میدونیم که محیط در شکل گیری ارزشهای آدم٬ هل دادن یا عقب نگه داشتن آدم٬ تشکیل حلقه معاشرین آدم٬ ایجاد امکانات برای بالفعل کردن استعدادهای آدم٬ و هزارتا مورد دیگه نقش مستقیم داره. حالا روی این مورد خوب آدم ممکنه نتیجه بگیره که هرچی محیطش بهتر باشه براش بهتره. یه مدته که دارم فکر میکنم شاید مساله به این سادگی هم نباشه. یعنی در شکل گیری شخصیت درونی فرد٬ موقعیت نسبی فرد نسبت به جامعه اطرافش  مهمتر از بستر محیط مناسب باشه.

به نظرم میاد که خیلی از شناخت فرد از خودش در راستای موقعیت نسبیش با اطرافیانش شکل میگیره و این شناخت بعدا به صورت مطلق درمیاد و در فرد درونی میشه. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگر من وقتی بزرگ میشم از طریق محیطم بهم القا بشه که نسبت به آدمهای اطرافم باهوشترم و اینو به کرّات ببینم به این نتیجه میرسم که من باهوشم. نکته اینجاست که به این نتیجه نمیرسم که من از این آدمهای دورم باهوش ترم...بلکه نتیجه گیری مطلق میکنم که باهوشم....بعد به خودم به چشم یه آدم باهوش نگاه میکنم٬ زبان بدنم زبان بدن یه آدم باهوش میشه٬ با مسائل با اعتماد به نفس یه آدم باهوش برخورد میکنم٬ مثل یه آدم باهوش زندگی میکنم. یا مثال دیگه اش بچه هایی که توی خانواده های مرفه به دنیا میان. اینا دیدگاه یه آدم مرفه رو دارند. حالا ممکنه مقدار عددی و مطلق مفهوم مرفه بین ایران و آمریکا دلاری ۹۰۰ تومن فرقش باشه اما جوری که این طبقه از آدمها به بقیه جامعه٬ به خودشون٬ به زندگیشون نگاه میکنند و توقعی که دارند یه تیپ شخصیته. یه جوره. یه جور آدمه.

حالا چی میخوام نتیجه بگیرم؟ دوتا نتیجه به ذهنم میاد: اول اینکه شاید خیلی مهم باشه که به تغییر پله پله محیط فکر کنیم. به جای اینکه یک راست بخواهیم بزنیم توی یه محیطی که پر از آدمهاییه که ما در نهایت دوست داریم باشیم(و با اینی که الان هستیم خیلی فاصله داره) شاید بهتر باشه با قدمهای کوچکتر شروع کنیم و سعی کنیم محیطمون رو کم کم عوض کنیم چون محیطی که خیلی از ما جلوتره ممکنه بیشتر از اینکه برامون انگیزه و الگوی مثبت ایجاد کنه آفتی بشه برای اعتماد به نفسمون.

نتیجه دوم اینکه: آیا واقعا لازمه که همه در بهترین محیطها قرار بگیرند؟ اگر فرض کنیم هدف از تکامل انسانی این باشه که آدم بتونه در زمان حال زندگی کنه و اعتماد به نفس داشته باشه شاید یه گزینه هم این باشه که آدم اتفاقا در محیطی با امکانات کمتر قرار بگیره اما در عوض نسبت به خودش اعتماد و اعتقاد بیشتری داشته باشه و در کل زندگی خوشحالتری داشته باشه به جای اینکه تمام عمرش رو صرف این کنه به آدمهایی برسه که در مواردی پتانسیل بیشتری ازش دارند و درنتیجه از زندگی و حال هم نتونه لذت ببره.

فکر میکنم نکته کلیدی اینجا فاکتور اعتماد به نفسه. تا جایی که من دیده ام آدمهای با اعتماد به نفس به دلیل اینکه ارزیابی مثبت و واقعی از خودشون دارند به طور اتوماتیک اکثر اوقات خودشون رو در محیط مناسب و متناسب قرار میدند. محیطی که کمی جلوتر از اوناست اما خیلی جلوتر نیست. اما سئوال من اینه که وقتی اعتماد به نفس کافی در موردی نداریم و در واقع از این بینش محروم هستیم چطور میتونیم تصمیم بگیریم که چه زمانی به جای اینکه سعی کنیم خودمون رو با محیط وقف بدیم باید بگردیم و محیط مناسب خودمون رو پیدا کنیم؟ و اگر محیط روی اعتماد به نفس و اعتماد به نفس روی انتخاب محیط تاثیر داره برای شکستن چرخه باطل باید چکار کرد؟

 پ.ن. این هم در راستای همونه که گفتم دارم کار میکنم که بپذیرم ظرفیتم محدوده.

 به نظر من مرتبط: ۱. رقابت (ابلق) ۲. اگر (در آمریکا) ۳. آدمهایی مثل من نیاز دارند با محیطشان رشد کنند(همین وبلاگ)

  اینو از دست ندید: + ( Really achieving your childhood dreams: The last Lecture of Andy Pausch)

Balatarin + نوشته شده در 8 Oct 2007ساعت 2:15 PM توسط انار

مسئول نظافت طبقه ما در دانشکده تازگی ها عوض شده. نفر قبلی رو همه میشناختیم. صبحها که میامد سطلهای آشغال رو خالی کنه چند دقیقه ای می ایستاد و گپ میزد. حال و احوالی میکرد و خبرهای دانشکده رو میداد و میرفت. تا اینکه یه روز اومد خبر داد که داره به یه ساختمان دیگه منتقل میشه و خداحافظی کرد. وقتی این آدم جدید اومد طبیعتا همه از دور نظاره گر بودند که ببینند چه جور آدمیه. سه روز بعد موضوع صحبت آفیس این بود که همه دیده بودنش که روی زمین زانو زده بوده و داشته کف راهرو رو لکه گیری میکرده. چند روز بعد راهرو انقدر تمیز بود که بی اغراق برقش چشمگیر بود. شاهکارش زمانی بود که شروع کرد آفیس ها رو تمیز کردن و واقعاااا تمیز کردن. هیچ وقت نیامد با هیچ کداممان سلام و علیک و خوش و بش کنه اما الان بعد از دو سه ماه نه تنها همه اسمش رو میدونیم بلکه توی فکریم که حتما برای کریسمس براش کادو بخریم. همه وظیفه خودشون میدونند با احترام بهش سلام کنند و گاهی که با هم صحبت میکنیم حرف از وجدان کاریش هست و اینکه چقدر دقیقه. هیچ احتیاجی نداره که کامپیوترهای ما رو گردگیری کنه و کف آفیسها رو دائم جارو برقی بکشه اما انجام میده. مرتب و مداوم.

امروز رفتم بعد از یک شب کم خوابی قهوه بگیرم برم سر کار. اگه یکی کافی شاپهای دانشکده ها رو دیده باشه میدونه راجع به چه جای بلبشویی دارم حرف میزنم. صف طولانی دانشجوها و واقعیت اینکه خوابالود و مشغول هستند باعث میشه تقریبا هرچی بذاری جلوشون بخورند چه برسه به کافه لته ای(Latte) که شیرش درست کف نکرده باشه و مزه اش به همه چیز بره الا قهوه درست و حسابی. همینکه کافئین داشته باشه  بسه. اینها رو گفتم که بدونید وقتی امروز پسره سر فرصت یه قهوه ای دستم داد که نه تنها مزه اش خوب بود بلکه روش رو هم مثل این قهوه کناری دکور داده بود انقدر تعجب کردم که بی اختیار سه چهار دفعه ازش تشکر کردم! جوابش این بود که " یه ذره صبوری راه درازی میره".

تازگی ها دارم روی این کار میکنم که بپذیرم ظرفیتم محدوده*. نمیتونم چندین کار رو با هم انجام بدم حتی اگر خیلی کارهای جالبی باشند. دارم سعی میکنم روی کیفیت کار بیشتر تمرکز کنم و دونه دونه مسئولیت قبول کنم و در عوض مسئولیتهایی رو که قبول کرده ام بهتر انجام بدم. به نظرم اومده که بدقولی و بدکیفیتی رفتاریه که مثل هر رفتار دیگه با تکرار فقط بدتر میشه. و قبول بیشتر و بیشتر کارهایی که براش فرصت ندارم فقط تمرین برای بهتر شدن در بدقولی و کم کردن اعتماد به نفس خودمه. دارم سعی میکنم اولویت بندی هام (الان: تحقیق و درس٬ سلامتی٬ کار داوطلبی٬ پیدا کردن کار٬ سفر به ایران٬...) رو مشخص کنم که زمانی که توی تنگنا گیر میکنم و باید "نه" بگم بدونم به کدوم کار جواب رد بدم و تصمیمی بگیرم که تصمیم خودم باشه. به قول واسو همیشه میگه "A job half done, is a job not done".

*راستش رو بخواهید خیلی طول کشید تا بتونم حتی راجع بهش فکر کنم. منیتم(ego) رو بدجوری خدشه دار میکرد.

Balatarin + نوشته شده در 4 Oct 2007ساعت 10:30 AM توسط انار

برو پائین

پائین تر

پائین تر

نمیخوام صفحه رو باز میکنم ببینمت

بازم پائین

.

 

 

.

.

.

خوب حالا خوب شد.
من این پست پائین میرفت روی اعصابم. ۲۴ ساعته دارم به مغزم فشار میارم یه موضوع شاد پیدا کنم اما چیزی که نوشتنی باشه به ذهنم نرسید. گفتم همینجوری زورکی از شرش خلاص بشم تا بعد که ایشالا هَپی شدیم دوباره بیاییم بنویسیم. پینگ هم نمیکنم که گوجه فرنگی پرت نکنید!:)

شما خوبید حالا؟

پ.ن. این پست حامد رو راجع به جدیت خوندید؟ من خودم به شدت به شدت گرفتار این مشکلم. دقت کافی توی کارم ندارم٬ به جزئیات توجه کافی ندارم و مهلت های تحویل رو جدی نمیگیرم. خیلی عادت بدیه. نمیدونم توی دانشگاه و دوران لیسانس زمان یادگیریش بوده یا قبلش اما میدونم که الان به شدت یقه ام رو گرفته و باید درستش کنم. فکر میکنم فقط هم با تمرین بهتر میشه.

پ.ن.۲. بچه های وبلاگ ورزش: من نمیدونم چرا نمیتونم وارد محیط ادیتور اون وبلاگ بشم که ستاره ها رو بدم. اگر تا آخر امشب نشد دیگه میذارم میتینگ بعدی همه رو یه جا میدم چون دیر شده. شرمنده.

Balatarin + نوشته شده در 27 Sep 2007ساعت 7:18 PM توسط انار

این چند خط احتمالا لحنش عصبانیه به خاطر اینکه من عصبانیم. سه روزه از بس خبر خوندم از کار و زندگی افتاده ام. دغدغه های من به عنوان یک ایرانی٬ یه آدمی که ایران به دنیا اومده و بزرگ شده٬ ساده است. نمیخوام جنگ بشه. نمیخوام تحریم بشه. نمیخوام کشته بشیم٬ نمیخوام تحقیر بشیم. نمیخوام پامو هرجا میذارم با سکوت معنی دار مواجه بشم. دولتم رو مسئول خیلی از اینهایی که گفتم میدونم...اما لوا جانم٬ آقای الف.نون بدترین رئیس جمهور دنیا هم که باشد معنیش این نیست که لابی یهودی در آمریکا وجود ندارد. کنترل لابی یهودی بر رسانه های آمریکایی و بدنه اقتصادی و قانونگذاری آمریکا چیزی نیست که من بخوام اثبات کنم. هرکسی٬ مخصوصا هر خاور میانه ای٬ میتونه اینو به راحتی ببینه...به نظر من ساده کردن موضوعه که وقتی رئیس دانشگاه کلمبیا رسما به خاطر دعوت احمدی نژاد تهدید شده که کمکهاش قطع میشه و خودش ممکنه از کار بی کار بشه٬ وقتی توی جمعیت تظاهر کننده میبینی که یهودی های مذهبی موج میزنند٬ وقتی توی دانشگاههای دیگه مثل همین کرنل که من درس میخونم به طور واضح میبنی که انجمنهای دانشجویی یهودی چطور اهداف و مصوبه های سیاسی دارند و بقیه بدنه دانشجویی رو هدایت میکنند٬ وقتی میبنی که چقدر پوشش اخبار یکجانبه و با پیامهای مخفیه٬ وقتی چیزی هست به نام شبکه خبری فاکس ...اونوقت من و تو بیاییم و فرض کنیم که در آمریکا همه اون چیزی که رخ میده عین آزادی بیانه.

ایران خیلی ایرادها داره. مثنوی هفتاد من میشه نوشت در معایب آقای احمدی نژاد. اما این دلیل نمیشه که هرکسی هرکاری اینجا کرد درسته. اساس قدرت آمریکا برانتقاد پذیری سیاست مردانشه و اینکه بدنه هایی جدا از سیاست هستند که رسالت جهت دهی بی غرض به افکار عمومی رو دارند از جمله خبرنگاران و دانشگاهها. کاری که رئیس دانشگاه کلمبیا کرد سیاسی کردن یک محیط بسیار قابل احترام دانشگاهی بود.

مرتبط: ۱. شهرت (من و بابک) ۲. اظهارات بالینجر٬ عبور از مرزهای آکادمیک (بی بی سی فارسی) ۳. نحوه استقبال دانشگاه کلمبیا از ژنرال مشرف در سال 2005 (من هرجوری فکر میکنم اوضاع مشرف از الف نون در دیکتاتوری و هسته بدتر نباشه بهتر نیست)

پ.ن. من یه چیزی هم اضافه کنم برای اونایی که میگن توهین نبوده چون هرچی گفته عین واقعیت بوده. توی کامنتها هم بهش اشاره کردم...بشین و بفرمائید و بتمرگ هر سه تا دقیقا یه معنی میدن اما فرقشون فرق شعور گوینده رو نشون میده. یکیش مودبه و یکیش توهین.

Balatarin + نوشته شده در 26 Sep 2007ساعت 1:50 PM توسط انار

کسی منو دعوت نکرده اما سئوالش کاملا ذهنم رو مشغول کرده بود:"وطن چیست؟"

برای من وطن جائیست که بزرگترین خطاهاش رو با دیده بخشش نگاه میکنم و از کوچکترین پیشرفت و دستاوردش عمیقا شاد میشم. برای من تعداد انگشت شماری آدم٬ دوتا گربه و تنها یک کشور چنین خاصیتی رو دارند. تمام گیجی زندگیم هم به همینه که تعدادی از اون آدمها توی اون کشور نیستند. دور دنیا پخشند و من به هرجا که رو کنم دارم از یه جای دیگه رو برمیگردونم.

نویسنده: انار٬ ۲۹ ساله٬ سال آخر دکترا٬ آمریکا

به نظر من مرتبط: عزیزم...رسیدی؟ (کیوان-۳۵ درجه)

Balatarin + نوشته شده در 24 Sep 2007ساعت 5:38 PM توسط انار

این ویدیوی کار یه آرتیسته به نام Ron Mueck که مجسمه ساز استرالیاییه و الان مقیم لندن. نکته جالب مجسمه هاش واقع گراییشونه. به شدت به جزئیات توجه شده توی ساختنشون و در عین حال ممکنه به اندازه های غیر واقعی خیلی بزرگ یا خیلی کوچک ساخته بشن...بسته به اینکه هنرمند چه پیامی رو میخواسته منتقل کنه. شاید براتون جالب باشه که بدونید که ران هیچ آموزش رسمی در زمینه هنر ندیده. برای من جالب بود گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید ببینید. ویدیوش هم در یوتیوب نیست و انشالله که فیلتر نشده.

Balatarin + نوشته شده در 24 Sep 2007ساعت 1:3 PM توسط انار