صبح که از خواب بیدار شدم گلوم درد میکرد. بالاخره گرفتم از این همخونه. از بس که هی استراحت نکرد و راه به راه اومد دانشگاه...خدا بگم چکارش نکنه. مردم شعور ندارند که! روزم رو یه مروری کردم توی ذهنم...ساعت ده و نیم تا ۱۲ باید سرکار باشم office hour دارم. اَه! تازه باید این تکلیف این دفعه شون رو هم برم بخونم. اون سئوال دوم رو هیچی ازش نفهمیدم...قراره با استاد راهنما هم جلسه داشته باشم هنوز کارهاش تموم نشده...چقدر این گلوم درد میکنه...ساعت ۳ هم باید برم این کلاسی که براش حل تمرین میکنم...مرده شورش رو ببرن مردک چینی با اون لهجه خواب آورش...آخه من چه جوری سر کلاس بیدار بمونم؟....چاره ای نیست باید پاشم برم سر کار. سعی میکنم حسابی غر بزنم که حداقل همخونه احساس گناه کنه یه کم دلم خنک بشه.
ساعت هشت و نیم سر کارم. از استاد چینی سئوال دوم رو پرسیدم. بیچاره رو هم خیلی خفت دادم که من مریضم اما اومده ام سر کار. یخورده ایمیل چک کردم. دو خورده وبلاگ خوندم...چرا این صدای توی کله من ساکت نمیشه؟ خفه شدم انقدر غر زدی بابا! منم میدونم عقبیم از همه کارها اما انقدر تو نق میزنی که نمیتونم حواسم رو جمع کنم...گرفتاری شدیم ها!...دو سه تا عطسه جانانه میکنم. همخونه که هم افیسی هم هست باز برای بار دهم معذرت میخواد که مریضم کرده...الکی میگم اشکالی نداره اما ته دلم خوشحالم که احساس گناه میکنه. دختره بی ملاحظه همینجوری مریض مریض هر روز اومد سر کار...حوصله ندارم...چقدر عقبم! ...باز هم عطسه...خوابم میاد...هی به مانیتور خیره میشم و بدیهیات رو هم نمیفهمم. از فکر اینکه ساعت ده و نیم این دانشجو ها میخوان بریزن اینجا هی سئوال کنند احساس میکنم مغزم داره کش میاد...ولش کن بابا! ساعت نه و نیمه ...مرده شور وجدان کاری رو ببرند...بداخلاق تر از اونم که بتونم خودم رو اینجوری یه روز کامل تحمل کنم...همه کارهام رو کنسل کردم و راه افتادم طرف خونه...صدای غرغرو از افیس تا خونه *یک ریز* غر زد. کاش میشد اینو بذاریم سر کار خودمون بیاییم خونه!...امروز محلش نمیذارم...
ساعت ده و نیم خوابیدم یک نفس تا شیش بعد از ظهر. الان خوبم. گلو دردم هم خوب شد. فکر کنم از ترس گلو درد شده بودم.خیلی خوبه آدم دوتا گربه داشته باشه. پایه اند برای خوابیدن ماراتنی. پا به پای هم خوابیدیم امروز. صداهه هنوز داره غر میزنه اما من محلش نذاشتم و اومدم وبلاگ نویسی. کاش میشد اینو بذارمش آفیس. گلو درد هم نمیگیره هر از گاهی لااقل!... شاید بهتر باشه بفرستمش ورزش. میگن ورزش باعث ترشح هورمون سرخوشی میشه...
دارم یه کتاب میخونم به نام "هارون و دریای داستان" که حدس میزنم به فارسی ترجمه نشده چون نوشته سلمان رشدیه. کتاب قصه است برای بچه ها. خیلی قشنگه. بهترین چیزه برای قبل از خواب خوندن. من که تخصص نویسندگی ندارم بگم تکنیکی خوبه یا نه اما خیلی روان نوشته شده . مخصوصا برای من فارسی زبان جالبه چون اسامی خیلی از شخصیتهای داستان به زبان اردو هستند که اسم گذاریشون ظرافت داستان رو خیلی زیاد کرده و برای آدم انگلیسی زبان معمولی ممکنه اونقدر ملموس نباشه اما برای من قابل فهم هستند. مثلا در کتاب سرزمین قصه ها کنار یه سرزمین دیگه است به نام "چوپ والا". چوپ به زبان هندی یعنی یه چیزی تو مایه های "خفه شو!". توی این سرزمین یه حاکم هست به نام "ختم شد" که خیلی موجود ترسناکیه و همه رو سالهاست که امر به سکوت کرده. در نتیجه برخلاف سرزمین قصه ها که همه توش به شدت اهل حرافی و غیبت هستند اینجا همیشه سکوته. حالا داستان از اینجا شروع میشه که اهالی چوپ والا پرنسس سرزمین قصه رو دزدیده اند و میخوان در طی مراسمی دهنش رو بدوزند و قربانی موجودی بکنند به نام " بی زبان" که پرستشش میکنند. از اون طرف هم دریای قصه رو از سرچشمه آلوده کرده اند و در نتیجه اهالی سرزمین قصه با همین خل وضعی و حرافیشون فعلا لشگرشون رو برداشته اند که برند جنگ...تمام سربازهای سرزمین قصه به شکل ورق هستند و آرایش جنگی لشگرشون به صورت تقسیم بندی به "بخش" و جلد هست و فرمانده کلشون هم کسی نیست جز "ژنرال کتاب"...خلاصه من که خوشم اومد. گفتم بگم شاید شما هم کتاب آسون خوب دلتون بخواد. البته کتاب ظاهرا تلاشش رو کرده که مشکلات رایج هند و کشورهای شبه قاره هند رو در قالب داستان بیان کنه. اما حتی برای منی که خیلی از این مشکلات خبر ندارم کتاب جذابیت خودش رو داره.
من یادمه خونه بابابزرگم یه حیاط داشت که نه تنها حوض داشت بلکه گوشه اش هم یه گلخونه بود...بچه تر که بودیم (سن همین عکسه که این پائینه) یادمه تشت رو پر میکردند و ظهرهای گرم تابستون ما رو میفرستادند توی تشت آب بازی. پریروزها یه عکس از خودم پیدا کرده بودم توی تشت آهنی لخت با شکم گنده! (راستی چرا بچه ها همه شکمشون گنده است؟). بعدا هم که بزرگتر شدم عشقی من میکردم توی این حیاط ها...انگار جنگله و من جهانگرد. پاچه های شلوارم رو میزدم بالا و میرفتم توی حوض توی گلخونه که بابا بزرگ ماهی قرمز توش بزرگ میکرد و این ماهی ها میخوردن به پاهام...برام کشف لیزی لجن ته حوض عالمی داشت...حالا بگذریم که بابا بزرگ چقدر حرص خورد که من تمام ماهی هاش رو از ترس سکته میدادم با اون هروله کردنم وسط حوض:)
توی حیاط دوتا پنجره کنار گلخونه رو باز میکردم و روشون تیر و تخته میچیدم که مثلا سقف بشه و ساعتها توش خونه بازی میکردم. کنار حیاط بغل گلخونه بوته گوجه فرنگی بود. از این ریزها. تا مدتها مخم رفته بود سر کار که اینا چرا از بقیه گوجه فرنگی ها کوچکترند... عشقم این بود که بگن برو از حیاط گوجه فرنگی بچین...بهتون گفته بودم که یه روز بعد از کلی فکر که خودم به نتیجه نرسیدم از مامانم پرسیدم که "تخم مرغ روی درخت درمیاد یا بته؟"...یه کار دیگه هم که خیلی دوست داشتم این بود که زمستون بشه و کنار این سقف گلخونه قندیل ببنده و من برم با بدبختی و بپر بپر اینا رو دونه دونه بشکونم که بریزمشون پائین. یه بار هم یادمه اون موقع ها که تازه کبریت و آتش به کشفیاتم اضافه شده بود و تقریبا هرچی دم دستم میامد کبریت زیرش میگرفتم یه بار یه چاله گنده وسط حیاط بین باغچه های سبزی خوردن کندم و یه آتیش حسابی درست کردم...چشمتون روز بد نبینه...همون موقع بابابزرگم سر رسید و با اون صدای بلند و لهجه غلیظ ترکی انچنان دادی سرم زد که تا یه ربع بعدش طپش قلبم هنوز بالا بود...اینورش هم پر از درخت انگور بود که از صدقه سرشون ما نه تنها فرق غوره و انگور و کشمش رو خوب فهمیدیم بلکه مامانی از برگش دلمه هایی میپخت که هنوز برای من خاطره اش مونده.
مامانی دیگه بین ما نیست. بابابزرگ که ایشالا سالهای سال هنوز برامون باشه اینجا تو آمریکاست پیش اکثر بچه هاش... اون خونه رو جاش آپارتمان ساخته اند...توی میرداماد کنار برجهای اسکان٬ درست چسبیده به اون چلوکبابیه و آزمایشگاه...اونجا که برین یه تیکه بزرگ از بچگی های من اونجاست.
به این دوتا پست حامد پائین پست مهاجرت لینک دادم. اما نیامدم اینو بگم. آمدم بگم یک نظر بود که دلم خواست شخصا از نویسنده٬ سیاوش ملکی فر٬ به خاطرش تشکر کنم:
"ارزشش را داشت يا نه؟
هر کس، از دريچهي ارزشهاي خودش به دنيا نگاه ميکند.
وقتي ارزشهايمان را شفاف پيدا ميکنيم، تصميمگيري برايمان راحت ميشود. چون جوري تصميم ميگيريم که ارزشهايمان بيشينه شوند.
خيليها ميمانند، چون ارزشش را دارد، خيليها ميروند، چون ارزشش را دارد. مهم اين است که از نظر ما، ارزش چيست؟ چه چيزي خوب است و چه چيزي بد؟
اگر من نميدانم بايد بروم يا بمانم، اگر من حيرانم که ارزشش را داشت يا نه، شايد به اين خاطر است که ارزشهاي خودم را نميشناسمم. به همين راحتي!"
یک چیزی هم که تازگی فکرم را مشغول کرده...آدمهایی مثل من نیاز دارند که با محیطشان رشد کنند بیشتر از اینکه خودشان را در محیط مناسب برای رشد بگذارند. با رشد دادن محیط است که خودشان میتوانند رشد کنند...محیط برایشان وسیله نیست...ادامه وجودشان است... یک موقعی واسو از من میپرسید برای چی انقدر کار داوطلبی میکنی؟ گفتم برای اینکه خودم احساس بهتری دارم...نیاز دارم... الان فهمیده ام بخشی از طبیعتم است...بهترین لحظات من وقتیست که میبینم نوشته ام٬ کارم٬ حرکتم در بهبود محیطم و اطرافیانم موثر بوده...اگر پول هم میخواهم برای ایجاد تغییر مثبت است٬ اگر قدرت و شهرت هم میخواهم برای همین است....بزرگترین انگیزه من برای بهتر شدن این است که بتوانم منبع تغییرات مثبت برای دیگران باشم...چرخه ای از یادگیری را کامل کنم تا بتوانم آن را در زندگی دیگران بازتولید کنم. من برایم طبیعی ترین کار این است که تجربیاتم را تصفیه کنم و شهدش را با دیگران تقسیم کنم....دنیاها وقتی که سر وبلاگ ورزشم میگذارم خسته ام نمیکند چون دارم به ۶۰ تا آدم کمک میکنم تا از چیزی که روزی خودم را به شدت رنج داده خلاص شوند...آدمی مثل من نیاز دارد که بتواند مثمر ثمر باشد تا بتواند رشد کند...اگر یادتان باشد در پست مهاجرت یک روزی نوشته بودم که "رابطه من و آمریکا رابطه یک طرفه است. من به آمریکا احتیاج دارم اما آمریکا به من احتیاجی ندارد. اما رابطه من و ایران دوطرفه است"...شاید روزی فقط همین دلیل برای برگشتن آدمی مثل من کافی باشد...
البته این خصوصیت آسانی نیست...به یکی میگفتم بالاخره یک روزی من کتاب خاطراتم رو مینویسم...میگفت اول باید جوری زندگی کنی که خاطراتت خوندن داشته باشه...آدمهایی مثل من اگر نتونند به جایی که باید برسند برسند احتمالا یا افسردگی میگیرند یا آدمهای دورشون رو وابسته و لوس بارمیارن.
الان هیچ نتیجه گیری خاصی نکرده ام به جز اینکه چنین آدمی هستم. با اینهمه انرژی و نیرویی که درونم دارم باید کجا بروم را سکوت کرده ام که خودش نشانم بدهد. اینها را هم که گفتم تازگی فهمیده ام از برکت همین سکوت است.
پ.ن. من تاثیر محیط و سیستم مناسب رو در رشد فرد اصلا انکار نمیکنم. بحث این نیست که آیا این سفر کردن و پخته شدن و دنیا را دیدن خوب بود یا بد...خوب بود..بحث این است که باید ماند یا برگشت و چرا؟ یا اینکه به گزینه ترسناکتر راه سومی فکر کرد....این رو بعد اضافه کردم و اولین باره که رسما به معادله اضافه اش کردم...میبنی دوستم؟ دارم تلاشم رو میکنم.
پ.ن.۲. من اگر جای شما بودم سختم بود برای همچین پستی نظر بگذارم...آخه آدم چی بگه؟ نه! فلانی همچینام که میگی نیستی؟ یا آره! اما چه ربطی داره؟ یا خوب الان من باس چی بگم؟ فکر کنم نوشتم که باشه اینجا در راستای بلند بلند فکر کردنم. بعدها میخونم جالبه.
یک استفاده ابزاری میخوام از این وبلاگ بکنم. کسی از خواننده های این وبلاگ هست که اینجا کار کنه؟ یا کسی رو بشناسه که اینجا کار میکنه؟ من فکر میکنم کارشون با من خیلی جوره اما مطمئنم اگر بدون آشنا برم جلو ردّم میکنند. ممنون میشم اگه میتونید کمکم کنید.
مثل همیشه این ترجمه یکی از بروشورهای مرکز بهداشت دانشگاه است.ممنون میشم بهم بگین فکر میکنید اطلاعاتش برای یه جوون معمولی که توی ایرانه چقدر به نظرتون به دردبخوره. خودم وقتی داشتم ترجمه میکردم یه نکته هاییش برام جدید بود اما خوشحال میشم نظرتون رو درباره مفید بودن یا روان بودن یه همچین متنی بدونم.سعی کردم ترجمه شق و رق نباشه که بیشتر ارتباط برقرار کنه.
توجه! من دارم تبلیغ مشروب خوردن رو نمیکنم ها! بعد نیایین بگین فلانی میخواد جوونها رو فاسد کنه. اگر نمیخورید یا میخورید تصمیم خودتونه و به من مربوط نیست اما اگر میخواهید بخورید بهتره این نکته ها رو درنظر داشته باشید. گفتم که گفته باشم.
دیدگاه شما چیست؟
نگاه دقیقتر به بعضی از حقایق پایه ای میتواند به شما کمک کند تا بیشتر کنترل امور را در دست داشته باشید.
تفاوتهای زنان و مردان
نظر قدیمی: اثر الکل بر زنها متفاوت از مردهاست به دلیل اینکه کوچکتر از مردها هستند.
واقعیت: حتی اگر زن و مردی وزن یکسان هم داشته باشند باز هم اثر الکل بر زن و مرد متفاوت است. اگر زن و مردی وزن یکسان داشته باشند و با سرعت یکسان مشروب بخوردند زن از مرد مست تر خواهد شد.
نظر جدید: حواستون به این تفاوتها باشه تا هم مردها و هم زنها بتونند تصمیم درست تری در مورد مصرف الکل بگیرند و بیشتر کنترل اوضاع رو در دست داشته باشند.
از سر پریدن مستی (sobering up)
نظر قدیمی: بالا آوردن(استفراغ کردن) حال شما رو بهتر خواهد کرد و میتونید "دوباره شروع کنید" و مشروب بخورید. قهوه، دوش آب سرد و ورزش هم کمک میکنند.
واقعیت: هیچ چیزی سرعت از مستی درآمدن رو تشدید نمیکنه. نه قهوه، نه دوش آب سرد، و نه بالا آوردن. مهم نیست چکار بکنید....بدن شما زمانی رو که لازم داره تا از شر الکل راحت بشه خواهد گرفت.
نظر جدید: اگر تصمیم به نوشیدن دارید سعی کنید با یواش خوردن از حالت "مستی" دوری کنید.
نشسته سر میز شام از من سئوال و جواب میکنه که خوب "زندگی توی ایران چه جوریه؟ شماها همش دارین توی ترس از دیکتاتوری زندگی میکنید؟ زنها چکار میکنند؟" من هم هی جواب دادم و دونه دونه لوبیا های کنار بشقابم رو با حرص خوردم و فحش دادم به اونی که باعث میشه من یه شام راحت هم نتونم توی مهمونی بخورم...بعد بحث کشید به ملتهای دیگه از جمله لبنان و من گفتم که چقدر ملت تحصیل کرده ای هستند...با یه حالت ناباوری به من نگاه کرد و گفت "اگه خیلی تحصیل کرده بودند حزب الله اونجا به وجود نمیامد!" ...گفتم حزب الله اونجاست چون اسرائیل ۲۰ سال مملکتشون رو اشغال کرده بود...گفت خوب بالاخره باید با هم کنار بیان...دیگه روم نشد بگم آخه مرتیکه آلمانی تو خودت پدر صاحابشون رو درآوردی حالا به این بدبختهای خاور میانه که رسیده همه واسه ما طرفدار حقوق بشر شده اید؟
سه روزه عصبانیم از دستش و به هیچ کس هم نمیشه گفت چون طرف دوست پسر دوستمه. پوف!