۱. امروز توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و یه خانوم میانسالی هم اومد و بعد از چاق سلامتی پرسید اهل کجا هستم. وقتی گفتم ایران خندید که حتما کلی از این رییس جمهور ما میترسی. کلی برام تعریف کرد که موقع جنگ عراق تا واشنگتن رفته بوده که توی تظاهرات ضد جنگ شرکت کنه. چقدر به سناتورها و نماینده ها نامه نوشته...چقدر پول تلفن داده از بس که به این و اون زنگ زده. میگفت هرکاری تونستم کردم. تعریف میکرد که ظاهرا یه گروه اینترنتی عضوه که با ایمیل از توی عراق خبرنامه میگیرند...گفت بعد از یه مدت براش یه اخطار بدون نام اومده که اگر با هرکسی توی ایران یا عراق تماس بگیره یا چیزی بفرسته به تروریسم کمک کرده. آخرش وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم گفت من از کارهایی که مملکتم توی خاور میانه میکنه خجالت میکشم.
۲. دیروز با اون دوستم که نوشته بودم ازش خبر ندارم تلفنی حرف میزدم. میگفت خانواده اش اومده اند توی اردن و منتظرند که اگه تا چند روز آینده جنگ تموم بشه برگردند لبنان. وقتی پرسیدم مردم لبنان کی رو شماتت میکنند گفت کار ما از سرزنش حزب الله گذشته. الان مردم رو دارند میکشند. از خانواده هایی گفت که هرکدوم چندین خانوار رو پناه داده اند. از آدمهایی گفت که توی پارکها میخوابن. از اونایی که با خطر گرسنگی روبرو هستند. از اونایی که توی جنوب لبنان گیر افتاده اند و نمیشه بهشون کمک رسوند. عصبانی بود. بهم گفت برم این وب سایت رو ببینم. از اعراب عصبانی بود. از اسرائیل عصبانی بود. از اینکه اینجوری مملکتش بازیچه دست شده عصبانی بود. اما متاسفانه من مثل اون خانوم آمریکایی انقدر جیگر نداشتم که به دوستم بگم از کارهایی که مملکتم توی کشور تو میکنه خجالت میکشم.
۳. من نمیدونم درست و غلط این ماجرا کیه. حتی مطمئن نیستم اینهمه که میگند همه چیز تقصیر ایران باشه. کوچکترین اعتقادی به هرچیزی که رسانه های آمریکایی یا ایرانی میگند ندارم. فکر هم نمیکنم اصولا حقیقت از توی اینایی که میگند معلوم بشه. اما یه چیز رو میدونم و اونم اینکه جنگ چیز بدیه. وحشتناکه. آدمهای بیگناه وقتی میمیرند اینو نمیشه مثلا توجیه کرد که بعضی وقتا باید یه چند نفر بیگناه بمیرند تا حقایق روشن بشه. چیزی که بوش امروز گفته. فرق این آدم با اونایی که برای ایدئولوژیشون آدم میکشن چیه؟ همونه دیگه! عقیده من از جون تو مهم تره. من فکر میکنم وحشتناکه وقتی دختر بچه اسرائیلی روی بمب نامه مینویسه. همونقدر هم وحشتناکه که یه عده بچه دبیرستانی بخوان برند با بمب یه عده رو بترکونند که برند بهشت یا شهید بشند یا از عقیده دفاع کنند. کاش میشد آدم حقایق رو از جایی بخونه.
۴. "پ" از من پرسیده که این بچه های استشهادی که ثبت نام کرده اند که برند خودکشی انتحاری بکنند منطقشون چیه. من سعی کردم توضیح بدم اما بلد نبودم. میشه معروفین وبلاگستان پادرمیونی کنید یکی از این استشهادی ها یه جور ساده ای توضیح بده که چرا این کار رو میکنند. برای کسی که مسلمون نیست...از این بازی با لغت و پیچیده حرف زدنهای اسلامی/ایرانی هم چیزی سر در نمیاره. یه لیست بنویسید که چرا کشتن خودتون و یه عده بیگناه دیگه براتون توجیه شده است. یه چیزی بنویسید که من بتونم برای یه آدم هندی ترجمه کنم. یه آدم هندی که تحصیل کرده است. دنیا رو کمی گشته. باز فکر میکنه. دوستش ایرانیه. فکر نمیکنه همه خاور میانه ایها تروریستند. اما این کار رو نمیفهمه. من هم نمیفهمم اما شاید برای اون وقتی مینویسید خودتون رو ملزم بدونید که واضح تر بنویسید و بیشتر از اصول انسانی شاهد بیارین تا اسلامی. ممنون میشم.
باور کردن افسانه هایی که در مورد تجاوز وجود دارد نه به شما کمک میکند و نه به قربانی. احتمالا شما بعضی از اینها را قبلا خوانده اید:
۱. "اوضاع تو لبنان وحشتناکه. این بدترین توی ده سال اخیره. من حتی نتوتسته ام به خونه زنگ بزنم. خیلی سعی کردم اما تلفن ها و حتی تلفنهای همراه از کار افتاده اند. من دیروز یه ایمیل یه خطی از خواهرم گرفتم که خبر میداد همه شون سالمند اما اوضاع خیلی بده. "ع" قرار بود دیروز برای تعطیلات سه هفته ایش بره خونه اما پروازش کنسل شد. من قراره آخر این ماه برای عروسی خواهرم برم خونه اما همه چیز نامعلومه..."
۲. از دومین دوست لبنانیم هنوز خبری نشده. فقط امیدوارم خانواده اش سالم باشند.
۳. من حتی یه دوست فلسطینی هم ندارم. تنها فلسطینی که اینجا دیدم سال اول بود توی اون یکی دانشگاه که در واقع یک فلسطینی-اسرائیلی بود و میگفت عربهای فلسطینی توی اسرائیل اوضاعشون خیلی بده از لحاظ تبعیض. خیلی بده که یه ملتی الان فقط شده اند اسم...هیچ جا نیستند...دیده نمیشند مگر توی صفحه تلویزیون.
۴. من اسرائیلی خوب اینجا خیلی دیده ام. خیلی آدمهای خوب و قابل معاشرتی هستند. من دوستشون دارم. من از لابی اسرائیل توی آمریکا میترسم. از یهودی های آمریکایی که پشت اینجور لابی هاند میترسم. اینایی که طعم هیچ جور بدبختی رو نمیچشند و برای یهودی ها و مسلمونها و مردم خاور میانه سرنوشت تعیین میکنند.
۵. چرا من حتی یه دوست فلسطینی هم ندارم؟ برم ببینم توی دانشگاه ما واقعا فلسطینی نداریم.
۶. میترسم که همینجوری الکی الکی آتیشش به سوریه و ایران برسه.
لوا یه بحث خوبی رو راه انداخته راجع به خصوصیات بد و خوب هرکس. من از امروز صبح مداد دستم گرفتم هرچی دستم اومد نوشتم. به بد و خوب قسمتش نکردم چون برای رسوندن خیلیهاش به همینجایی که هستش هم کلی زحمت کشیده ام...ممکنه هنوز باعث اذیتم باشه اما انقدر برای به همینجا رسیدنش زحمت کشیده ام که دلم نمیاد. یه چیزهاییش هم دیگه منم دیگه...بهشون انس گرفته ام. خلاصه این شما و این نویسنده این وبلاگ از دید خودش!
۱. حرف دلم رو میزنم. رو راستم.
۲. صادق هستم. اما یاد گرفته ام (اونم نه آسون!) که صداقت با حماقت فرق داره. آدم همه چیز رو به همه کس نمیگه که "میخوام خودم باشم" همونطور که لباس خوابت رو سرکار نمیپوشی که میخواهی خودت باشی...اینو تقریبا به زور دگنگ یاد گرفتم تو ایران. اینجا هم صادقه.
۳. آدمها رو دوست دارم. از کمک کردن به آدمها لذت میبرم. از ارتباط با آدمها لذت میبرم.
۴. از خلق کردن و به وجود آوردن خوشم میاد.
۵. از مدیریت کردن لذت میبرم.
۶. دلم نازکه. خیلی خیلی زود گریه ام میگیره.
۷. جدی هستم. اینو نمیدونم خوبه یا بد. اینی که خودم و بقیه آدمها رو جدی میگیرم خوبه. اما بعضی وقتها ممکنه در ترکیب با خصوصیت اول توی ذوق بعضی ها بزنه. بعضی وقتا برای مردم سخته با این جدی بودنم بخوان سر حرف رو باز کنند و ممکنه فکر کنند مغرور هستم. اما در مجموع فکر کنم خوبیهاش به بدیهاش میچربه.
۸. انقدر جلو جلو میخوام برای همه چیز زندگی برنامه بریزم که خودم رو دیوونه میکنه و به جایی هم نمیرسه. این آدم رو فلج میکنه. از نیاز آدم به این میاد که میخواهی روی زندگیت کنترل داشته باشی و ضریب اطمینانت رو در مورد آینده ببری بالا که احساس امنیت کنی...اما کار عبثیه...چون آدم نمیدونه آینده چی میشه و فقط باعث میشه تمام زندگیت به دلواپسی و حرص و جوش خوردن بیخود بگذره. بارها شده من از خودم پرسیده ام "ایا واقعا همین الان باید جواب این سئوال رو پیدا کنی که اینهمه فشار داری روی خودت میگذاری؟"
۹. من اهل زندگی روتین نیستم. به من یه خونه و یه شوهر و دوتا بچه و دوتا گربه و یه سگ بدی بهت میگم :"خوب که چی؟" یعنی اگه قرار باشه زندگی بشه همینو فقط آپگرید کردن اینا هراز گاهی من یه ثانیه هم نمیتونم تحملش کنم. حوصله ام سر میره. برای زندگی به یه هدف بیشتری احتیاج دارم. اینو یاد گرفته ام که اگه بخوام سرکوبش کنم و خودم رو مجبور کنم جور دیگه ای باشم تماسم رو با زندگی از دست میدم. اتفاقا خیلی آدم خونگی هستم و از پول هم اصلا بدم نمیاد اما فقط اینا برام کافی نیست که بگم اینا ارزش زندگی کردن داره. فعلا فقط یه چیزه که به نظرم از هرچیز دیگه ای تو دنیا با ارزش تره و اون آدمهاند. اونهایی که دوستشون داری و دوستت دارند و رابطه تون و کلا رابطه با آدمهای دنیا و با موجوداتش.(من گربه هام رو جزو فامیل میشمرم. منظورم از موجودات این سوسک و گوزنهای توی خیابونه)
۱۰. یاد گرفته ام هدفای بلند بچینم و بلند پروازی کنم اما هنوز یاد نگرفته ام برای رسیدن به هدفهای کوچیک و روزمره برنامه بریزم و بهشون برسم. یه وقتایی همچین گیر میکنم که نگو. مهارتهای برنامه ریزی کوتاه مدتم رو خیلی باید روشون کار کنم.
۱۱. روی بدن و شکل و قیافه ظاهرم تقریبا هیچی اعتماد به نفس ندارم. تازگی ها فقط یه کمی بهتر شده ام اما هنوز با تقریب خوبی همون صفره.
۱۲. وقتایی که اوضاع به هم میریزه شروع به خودخوری میکنم و تنبیه کردن خودم. کارهایی رو که میدونم باید بکنم نمیکنم انگار که با خودم لج کرده باشم. معمولا اولین چیزی که متوقف میشه ورزشه و دومیش درست غذا خوردن. اگه دیدین من دارم یه کیک شکلاتی خیلی بزرگ رو فرو میدم بدونید توی اون لحظه از خودم بدم میاد. اگه دیدین شام دارم سالاد میخورم بدونین روابطم با خودم توی اون لحظه عاشقانه است.
۱۳. از قبول عیبهام نمیترسم. از حرف زدن در موردشون هم همینطور. به موازات این هم از حرف زدن در مورد عیبهای مملکتم و...هیچ وقت فکر نکردم که کسی در موردم قضاوت بد میکنه اگه راجع به این چیزا راحت حرف بزنم. راستش یعنی اگرهم بکنه خیلی براش احترام قائل نیستم که بخواد برام مهم باشه.
۱۴. از بازنگری توی خودم وشخصیتم لذت میبرم. اگر یه چیز باشه که بهش افتخار کنم اونه که آگاهانه چقدر تلاش میکنم که ببینم کی هستم و کجاها کم دارم و چی میخوام باشم و از درد این کار نمیترسم. نمیترسم از روبرو شدن با خودم. فکر کنم واسه همینم هست که با پیش مشاور رفتن هم راحتم.
۱۵. اگه دوست خوب داشته باشم دو دستی میچسبمش اما هیچ وقت از اونایی نبوده ام که یه عالمه دوستای جور و واجور دارند ودائم پارتی و شب تعطیل همیشه یه کاری دارند. همیشه از معاشرت با اونایی که فکر کرده ام دوستامند لذت برده ام و براشون احترام قائل بوده ام اما هیچ وقت دورم شلوغ نبوده. گاهی وقتا احساس تنهایی میکنم اما اگه زیادم آدم دورم باشه دلم برای تنهاییم تنگ میشه. هنوز تعادل این وسط رو پیدا نکرده ام.
۱۶. خیلی وقتا انگار از سر لج با خودم یه کاری رو انقدر انجام نمیدم تا واقعا دیر بشه و دم مهلتش بشه. یه بار یه جا خوندم یه آدمهایی تو استرس بهتر کار میکنند. اما من فکر نکنم اونجوری باشم. فکر کنم بیشتر موقعهایی که با خودم خوب نیستم این کارو میکنم.
۱۷. فقط در مورد هیکل و ظاهرم خودم رو خیلی با بقیه مقایسه میکنم. این مخصوصا باعث میشه اطراف اونایی که فکر میکنم خوشگل و خوش هیکل هستند سه برابر مقدار عادیم غذا بخورم!
۱۸. شلخته ام.
۱۹. خیلی چیز میز گم میکنم.
۲۰. هیچ وقت پول ندارم.
۲۱. تو انگیزه دادن به بقیه خوبم. و اینکه اگه یه چیزی برای خودم مهم باشه میتونم انگیزه ام رو به بقیه هم منتقل کنم.
۲۲. خیلی خوابالو هستم. حتی اگر خوابم هم نیاد از تو تخت بودن و الکی خوابیدن خوشم میاد. صبح زود یا حتی به موقع پاشدن برام مصیبته.
۲۳. حواسم زود از روی هدفم یا کارم پرت میشه. در آن واحد میخوام چند تا کار رو با هم بکنم که خوب نتیجه اش این میشه که یه کارهایی اون وسط به مقصد نمیرسه.
۲۴. پشتکارم خوبه اگه بتونم شماره ۲۳ رو کنترل کنم.
۲۵. اعتماد به نفسم کمه. شده ام دو تیکه: یه تیکه اون نیروی خلاقمه که بعد از اینهمه زحمت آزاد شده. همونی که زندگی روتین دوست نداره. اما این تیکه تازه کاره...عین میمون از این ایده به اون ایده میپره. هدفهای بزرگ بزرگ میچینه. اما یه بخش هم هست که بخش اجراییه. این بخش اجرایی خیلی محدودتره و وقتی این بخش خلاق عین میمون (شماره ۲۳) رفتار میکنه عاصی میشه و اعتماد به نفسش حتی کمتر هم میشه. یا وقتایی که هدف خیلی بزرگه به جای اینکه تیکه تیکه اش کنه و براش برنامه ریزی کنه چون بلد نیست (شماره ۱۰) خودش رو زیر سئوال میبره. اعتماد به نفسم قبلا یکپارچه کم بود (یعنی تقریبا وجود نداشت!) الان قسمتی ازذهنم اعتماد به خودش داره و قسمتی نداره. اگه بتونم این دو بخش رو هماهنگ کنم و بینشون پل بزنم که با هم ارتباط داشته باشند مطمئنم آدم موفقی میشم.
خوب این از من! اگه چیزی در مورد من هست که میخواهید اضافه کنید حتما بگین. حداقل سعی میکنم که انتقاد پذیر باشم:)
پ.ن. من راجع به پست قبل یه توضیحی بدم: مجبور نیستید کامنتهای معمولی رو زبان غیر محاوره ای بنویسید. فقط اون نظری که مخصوص برای "پ" میگذارید رو لطفا محاوره ای ننویسید. دیروز مجبور شدم توضیح بدم "دمت گرم!" یعنی چه: may your breath be warm!(تا اون ثانیه به مفهوم لغویش فکر نکرده بودم!) بعد چون "ایول!" رو قبلش توضیح داده بودم گفتم مترادف همونه اما خداییش اینا خیلی پیشرفته است. این دوست ما تازه شروع کرده.
پ.ن.۲. من این تستی که روشنک توی نظر خواهی گذاشته بود رو زدم و شدم ENFJ. انگلیسی سئوالاش یخورده پیچ پیچیه اما آنالیزش جالبه.
مرتبط: (اینا هم از خودشون نوشته اند)
۱. آزاده (روز بر می آید) ۲. تغییرات مثبت و منفی (بلوط) ۳. پست اول (سیم ظرفشویی) ۴. خب منم خودمو لو دادم (آذرستان)
۱.از اسم این وبلاگ هیچ خوشم نمیاد.
۲. از همه دوستانی که دوست دارند با نظرهاشون "پ" رو در فارسی یاد گرفتن تشویق کنند خواهش میکنم یه چند تا نکته رو در نوشتنشون رعایت کنند که "پ" بتونه کامنتهاتون رو خودش بدون احتیاج به من بخونه و بفهمه که بیشتر تشویق بشه. لطفا جمله هاتون رو کوتاه نگه دارید. لطفا محاوره ای ننویسید...افعال رو کامل بنویسید. از زبان تشبیه و شعر واره و نوشتن عادی زبان فارسی فعلا پرهیز کنید چون حتی برای منم که میفهممشون ترجمه اش سخته چه برسه به اون! میتونیم هم یک قرارداد بزاریم که هرکامنتی که برای اون بود بالاش بنویسیم :برای "پ" که بدونه. ممنونم که ما را در این امر خطیر پاسداشت و گسترش زبان شیرین فارسی یاری میکنید!
پ.ن. "پ" برای پست قبل یه چند تا کامنت گذاشت و جواب گرفت...این پست در رابطه با اونه و کلا از این به بعد.
چرا وبلاگ نوشتن خوب است؟
۱. آدم میتواند بلند بلند فکر کند. معمولا من وقتی یک مساله ای ذهنم را خیلی مشغول میکند اینجا مینویسمش...این کمک میکند مساله از ذهنم خارج شود و بیاید جلوی چشمم...در ضمن خود نوشتنش باعث میشود کمی به افکارم نظم بدهم که خودش به حل مشکل کمک میکند...به جای اینکه دائم در ذهنم تکرارش کنم میتوانم به اصل مساله فکر کنم...پستی که راجع به مهاجرت نوشتم نمونه خوبی است. همین پست هم همینطور ...شروعش کردم چون خیلی وقتها نوشتنش شاکیم میکند اما باز هم مینویسم. یکبار وبلاگم را بستم اما زود این را باز کردم...نتوانستم ننویسم....این پست را شروع کردم که عیب و حسنش را روی کاغذ لیست کنم که یکبار برای خودم حداقل معلوم شود و دیگر هر هفته نگویم قطعش میکنم و باز ادامه بدهم...
۲. من شبکه ارتباطیی که از طریق وبلاگستان پیدا کرده ام و میکنم را خیلی دوست دارم. اگر این شبکه نبود عمرا با این همه آدم جالب آشنا میشدم. اگر هم یکی از ده تایشان را پیدا میکردم عمرا میتوانستم ازشان این حرفهایی را که در وبلاگشان میخوانم بشنوم...مثلا شما فکر میکنید این فروغ که اینهمه مدیر سختگیری است اگر من در خارج از اینجا میدیدمش اینطور حاضر بود از دلمشغولیهایش بگوید؟ یا این جناب یک پزشک مینشست در مطبش در حین اینکه گلوی من را معاینه میکند از آخرین تکنولوژیهای گوگل حرف بزند؟ یا این کیوان که معلوم است در خارج از این وبلاگستان بیزنس میکند میامد از عاشقانه هایش بگوید؟ مثال خیلی زیاد است.
۳. من از این آدمهای وبلاگستان خیلی چیزهای جدید یاد گرفته ام. انقدر کارهای مختلف میکنند و دلمشغولی های جالبی دارند...مثلا اگر فرناز نبود شاید من انقدر راجع به مسائل زنان به فکر نمی افتادم( به خودش هم گفته ام ها!) یا اگر جادی نبود عمرا میفهمیدم در ایران هم یک عده ای هستند که عضو کلوپ های مهمانوازی هستند و انقدر آدمهای باحال و جهان وطنیی هستند که این خارجی ها میایند مهمانشان میشوند...یا اگر سیمای فرنگوپولیس نبود عمرا میفهمیدم که چقدر میشود با سواد بود...یا اگر حامد قدوسی نبود حالا حالاها دوزاریم تو خیلی از درسهای اقتصادم نمی افتاد...من هیچ وقت امکان نداشت انقدر خبرنگار رو یک جا ببینم!...مثال زیاده.
۴. من همین الانش هم دارم با همین شبکه ارتباطی که داریم کار انجام میدم. اگه این وبلاگستان نبود من چه جوری در عرض یک هفته ۹ تا داوطلب برای PEOI پیدا میکردم؟ چه جوری کارای وب سایتم رو میخواستم پیش ببرم؟ چه جوری میخواستم بدونم بقیه ایرانی هایی که هستند چکار میکنند؟ کجاها هستند؟ میدونین من الان با افتخار همه جا میگم که یه عده دوست دارم که تا حالا ندیدمشون اما با هم کلی کار داریم انجام میدیم...این وبلاگستان خیلی کمک بزرگیه واسه اینکه آدم همدلهاشو پیدا کنه و با هم دست به یکی کنند..حالا میخواد واسه الواتی و کافی شاپ رفتن باشه یا واسه کارای داوطلبی و مسائل زنان.
۵. وبلاگستان فارسی مهمترین ارتباط من با ایران بوده. اخبارهای ایران..تفکر مردمش..تماسم با ایران بیش از هر چیزی از طریق همین وبلاگستان حفظ شده. از این جهت هم فکر میکنم برای اینکه با مملکتم غریبه نشم خیلی کمکم کرده. تازه از صدقه سرش تایپ فارسی هم یاد گرفته ام.
۶. گاهی وقتا آدم تنهاست...یا حوصله بقیه رو نداره. یا اصلا دپرسه...یا هزار بدبختی داره...اینجا جای خوبیه برای درد دل کردن. آدم خالی میشه. بقیه هم به حرفت گوش میدند...بعضی وقتا هم اونا درد دل میکنند تو گوش میدی.
چرا هر روز میخواهم ترک کنم؟
۱. خدا به سر کسی نیاورد این اینترنت پر سرعت را...مصیبتی است...بد مصب سرکار کامپیوتر ها همه پر سرعت...اینترنت خوب...تحقیق دکترا هم که دائم روی هوا...آدم چکار میکند؟ دقیقه ای دو بار دگمه رفرش را فشار میدهد ببیند کسی آپدیت نکرده باشد...نظر نگذاشته باشد...وقتی که این وبلاگستان از من میگیرد خیلی است...خیلی وقتها فکر میکنم به وقتی که میگذارم می ارزد یا نه؟ این حقیقتش مهمترین دلیلم است.
۲. استرس! الان بیشتر از قدیم یاد گرفته ام که انرژی مثبتش را بگیرم و منفی هایش را همینجا بگذارم بماند اما خداییش بعضی وقتها نمیشود...یک چیزهایی میخوانی که خونت جوش می آید...بعضی وقتها نظری گذاشته ای که دائم میایی ببینی طرف پابلیش کرد؟ نکرد؟ جواب داد؟ نداد؟ فلان پست را نوشتم نظر چی دادند مردم؟ نکنه نباید مینوشتم؟ نکنه فلان نظر مناسب نبود؟ بعضی وقتها یک چیزهایی میگی بعد آی فحشه که نثار خودت میکنی!
۳. من نمیدونم فک و فامیل بو میکشند؟ رادار دارند؟ تا به خودت میایی میبینی هزار جور آدم عجیب و غریب دارند این چهار خط مطلب رو میخونند و چهل هزار جور تفسیر میکنند...بخواهی خود سانسوری کنی که اصلا ننویسی سنگین تر است...بنویسی هم که هی تنت باید بلرزد.
۴. امنیت! والا بعضی ها توی این وبلاگستان خیلی شجاعند...بد و بیراه به فلانی و بهمانی یا انتقادهای تند...من از این جرات ها ندارم. بابت همین چند خط هم همه اش میترسم به دردسر بیفتم. خداییش نمیخواهم بابت این مطالب طعم ایران رفتن گاه به گاهم به کامم تلخ شود...حرف زدن از دغدغه های روزانه با رعایت خطوط قرمز کاریست بس سترگ!
شماهام همینجوری هستین؟ گاهی وقتا فکر میکنید معتادین به این وبلاگستان؟ شده بخواهید ترک کنید اما نتونستین؟ شما هم گاهی وقتا دلتنگ میشین واسه اینجا؟ آفلاین هم به آدمهای پشت وبلاگها فکر میکنید؟ یا اونایی که براتون نظر میزارند؟ چیزی هست که من از قلم انداخته باشم؟
پ.ن. اینو دیده بودین؟ نوشته مهاجرت و بعضی از جوابامون رو خلاصه کرده اند و لینک داده اند. کلا اگه بخواهین بدونین اخیرا کی بهتون لینک داده میتونین اینجا آدرس وبلاگتون رو تایپ کنید و چک کنید.
مرتبط:
۱. همین یک فایده ما را بس(نارنجستان آبی-توصیه میکنم)
من از یه چیز سایت کانون زنان ایرانی خیلی بیشتر از بقیه سایتهایی که به مسائل زنان میپردازند خوشم میاد و اون روحیه مثبتیه که بالاخره یه خط در میون توی پستهاشون پیدا میشه. به جای اینکه بشینند و از نداشته ها حرف بزنند میان چهارتا الگوی خوب رو هم مطرح میکنند.
مثلا من خودم تا مدتها وفتی این گزارش زن کشاورز نمونه ایرانی رو خونده بودم اصلا خجالت میکشیدم از تنبلی های خودم...آخه آدم چه جوری روش میشه از زندگی بناله وقتی یکی که کشاورزه اینجوری فکر میکنه: "او مهم ترين مشكل زنان جامعه را سردرگمي در يافتن اهدافشان مي داند اينكه اصلاً از اصول 17گانه موفقيت چيزي نمي دانند...و بعد برايم از اصول 17گانه موفقيت مثل هدف، برنامه ريزي، پشتكار و ... مي گويد. فاطمه هميشه برنامه هاي روز بعدش را يادداشت مي كند. فاطمه فقط يك كشاورز و دامدار نيست بلكه مشاور حقوقي و خانوادگي بسياري از دوستان و همسايگانش نيز هست. "...یا امروز که داستان این خانوم مدیر عامل موفق رو خوندم که با چه پشتکاری از هیچ شروع کرده با یه لیسانس عمران بهش شغل مترجمی داده اند و امروز یه شرکت بزرگ حمل و نقل بین المللی رو میچرخونه...من واقعا فکر میکنم یه علت اینکه خیلی از ماها اینجا یهو یه آدم دیگه میشیم و کلی موفق و با انگیزه همین داشتن الگوهای خوب دورمونه و اینکه بهمون القا میشه که میتونی...این القا هم به زبون درست نمیشه. اون اثری که شناختن این خانوم برای چهارتا دختر تو شرایط مشابه ایشون داره هیچ وقت حرف زدن تئوری در مورد قابلیت های زنان نداره. واقعا خیلی خوب میشه اگه اینا رو یه جا جمع کنند و الگو سازی کنند.
پ.ن. من خیلی سعی کردم ببینم این همایش زنان کار آفرین کجا و کی برگزار میشه و برگزار کننده هاش کیا هستند چون فکر میکنم تلاش اینا در همین راستاست. متاسفانه چیزی پیدا نکردم. شما اطلاعاتی ندارید؟
تند تند بگم و برم...توی بحث مهاجرت یک سری پست جدید خیلی خوب داریم. یه سری بزنید. نظرهای جدید هم گرفته ایم که از دست ندید. از یه دوست بهایی هم نظر داریم. (پژمان) فقط نمیدونم چرا بلاگفا چپه شده و آخرین نظر بالاست به جای پایین. من از همه دوستانی که لطف کرده اند و پست جدید نوشته اند ممنونم. میبخشید انقدر لینک دادنم طول کشید. اگر چیزی جایی میبینید که من لینک نداده ام حتما بهم بگین لطفا.
یه جورایی پایه شده ام ننویسم تا این وب سایته بخش اولش تموم بشه. دارم شاکی میشم.
این پست بلوط رو خوندین؟ نوشته ای شاید تلخ (۱) و (۲)
من دلم میخواست ایتالیا و فرانسه برن فینال که رفتن. الان دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم طرف کی باشم...دویست تا میگیرم طرفداری تیم شما رو میکنم...تخفیف هم نداره! قیمت مقطوع!
من نمیدونم مطلبی رو که لوا چند وقت پیش راجع به برنامه اپرا وینفری نوشته بود خوندین یا نه. امروز تصادفی داشتم وب سایتش رو نگاه میکردم و دیدم توی موضوع برنامه های آتی یکیش هم راجع به زندگی ۱۶ ساله های دور دنیاست. گفتم اینجا بگم شاید یک سری از خواننده ها خودشون یا آشناهاشون علاقمند باشند یک گزارش مستند کوتاه از زندگی بچه های اون سنی تو ایران تهیه کنند و بفرستند یا اینکه خیلی ساده بخوان برن و از خودشون توی این صفحه بگند. خیلی هاتون ممکنه از این برنامه خوشتون نیاد اما همه میدونند که طرز فکر آمریکایی ها رو همین شو ها تعیین میکنند و اپرا یکی از بهترین شوهای آمریکا رو داره. من فکر میکنم یه کار خوب که بتونه جلب نظر شو رو بکنه برای جلب نظر افکار عمومی یا تعدیل دیدشون نسبت به زندگی مردم ایران خیلی خوبه و تازه کار جالبی هم هست.
۱. قرار شد ۳۰۰ دلار پول پیش بدم گربه ها رو توی خونه جدید نگه دارم! هوورررااااا!
۲. یه چند روزی اینجا مهمون بازی برقراره و وبلاگ تعطیله. البته خوندنش که نه چون خوب معتادیم و استخون درد میشیم اما فکر نکنم چیزی بنویسم.
۳. اگه یه بار دیگه وبلاگ ژرف یا زن نوشت بیخودی پینگ بشند ممکنه من بیام جلوی همتون موهام رو دونه دونه بکنم! بابا چرا زنگ میزنی در میری دائم؟ حرف این شد یادم افتاد من و آیدا یه دفعه تو قزوین داشتیم تو خیابون خیام راه میرفتیم که من خرس گنده برای اولین و آخرین بار در زندگیم زنگ یکی رو زدم و در رفتیم...بیچاره آیدا انقدر گفت نکن! گوش نکردم! بعد یه آقاهه اومد دعوامون کرد و طفلک آیدا مجبور شد با یارو حرف بزنه که ولمون کنه! یادش بخیر! خوابگاه خواهران رو ساعت ۹ میبستن. اگر دیرتر از اون میرسیدی به صلاحت بود خودت بری یه نامه از جی جی خونه شهر بیاری که اونجا بودی...مسئول خوابگاه هم یه آقاهه بود به نام حسین آقا با لهجه غلیظ قزوینی که پسرای دانشگاه بهش میگفتن حسین مرغی. خداییش برو و بیایی داشت...یه سوت داشت این حسین مرغی که هروقت میخواست وارد محوطه خوابگاه بشه میزد که دخترا بدونن نامحرم داره میاد...منظره ای بود وقتی صدای صوت حسین آقا میامد. یهو انگار وسط یه دسته گنجشک سنگ بندازی...هرکی جیغ زنان از یه طرف دنبال یه قاب دستمال که بندازه سرش یا یه سوراخ که قایم بشه توش. به اعتقاد هم کار نداشت ها...بنده خودم در صف مقدم میدویدم! تفریحی بود!
یه چیز دیگه تابلو بودن ماهایی بود که یه دستی به سر و سیبیلمون کشیده بودیم سال اول...یادش بخیر آیدا شوخی میکرد که سیبیل داشتن نشانه نجابته..ابرو نشانه بکارت! یه چیز دیگه هم که خیلی محل بحث بود لاک ناخون بود...از لاک ناخون دخترها میتونستی بفهمی این هفته کی پریوده(توضیح تکنیکی: پریود که باشی نماز لازم نیست بخونی که بخواهی بابتش وضو بگیری که مجبور باشی آب به ریشه ناخونت برسه بنابر این میشه لاک زد). ظاهرا یکی از مراجع تقلید حکم داده بود که در اوقات عادی هم اگر فقط انگشت شصت پا لاک نداشته باشد وضو قبول است...منظره ای بود دخترهایی که همه ناخونای پاشون لاک داشت به جز شصت...اها مثل اینکه گفته بودند کافیه که یه ناخون بی لاک باشه که آب به ریشه اش برسه...میدیدی ناخونهای دستشون همه لاک داره به جز یکیش...یکی از بحثهای جدی دیگه که سال اول خیلی باب بود مقایسه جهیزیه و اساسی بود که تا الان جمع شده بود. یادش بخیر من هفته اول رفتم قزوین انقدر وصف هفتاد شتر جهیزیه ملت رو شنیدم اومدم خونه به مامان و بابام که چرا شماها یه قاشق هم واسه من کنار نذاشتین؟ بابام پهن زمین شده بود از خنده! ...یه کم که بزرگتر شدیم فکر کنم فهمیدیم که با جهیز و بی جهیز دخترهای رشته های فنی شوور گیرشون نمیاد ..دیگه حرفش نشد. اما هیچی مثل اون "شب شعر" سال اول نبود! نمیدونم اصلا ایده کی بود که دور هم جمع بشیم شعر بخونیم. توی اتاق من یه میز بزرگ داشتیم که از نمازخونه دزدیده بودیم و یه جورایی محل اجتماعات بود...اتاق ما که هفت نفر بودن. بقیه بچه های بلوک و یه سری هم آیدا اینا جمع شده بودند و خلاصه محفلی بود! آقا شمع روشن کردیم و بعد نمیدونم چی شد که از شعر خوندن بحث به تولید بچه رسید...تو این هیر و ویر یکی دو نفر هم که نجابتشون بیشتر بود شمع رو خاموش کردند و ما بچه های منحرف تهران مجبور شدیم قشنگ شرح بدیم که بچه از کجا میاد...خداییش اما خوب کار کردیم چون خیلی ها از اون جمع تا سال چهار به دوست پسر داشتن هم رسیدن!
یه کار دیگه که خیلی رواج داشت اول هر سال دزدی موکت های شسته شده بود. قضیه اش این بود که اینجوری نبود که همه اتاق ها موکت باشه...باید میرفتی یه موکت خوب از سوراخ سنبه های خوابگاه پیدا میکردی و بعد میشستی و مینداختی کف اتاقت...حالا معضل این بود که موکت شسته یه ۲۴ ساعت خشک شدنش طول میکشید و توی این ۲۴ ساعت شده تخت خوابت رو تو حیاط بغل موکت پهن کنی باید از این گنجینه محافظت میکردی وگرنه میبردند.(حالا بگذریم که من سال اول اینهو ماری آنتوانت گفتم چرا موکت نمیخرید؟ ) یه دزدی دیگه هم دزدی غذا بود. هر بلوکی معمولا ۵ تا اتاق داشت که معمولا ۲ تاش هفت نفره بودن و ۳ تاش ۳ نفره...بعد یه یخچال بود واسه کل بلوک...یعنی واسه ۲۳ نفر...خودتون تصور کنید چه هردمبیلی بود توی اون یخچال. فایده هردمبیل بودنش هم این بود که هر از چندگاهی یکی "حواسش نبود" و غذایی غیب میشد. البته بنده خودم از این کارها کردم ها! مخصوصا یه دفعه یادمه گشنه بودیم و فروشگاه دم خوابگاه بسته بود من و یه نفر دیگه راه افتادیم دم یخچالها و هرچی رو که میشد همون لحظه بزاری تو دهنت رو خوردیم. دورانی بود! به من که خیلی خوش گذشت.
۴. من تو این شماره زنستان (هفتم) مطلب دارم. مرده شور این هویت مجازی رو ببرند که نمیتونم بهش لینک بدم. تو رو خدا برین بخونین بعد بیایید به من ایمیل بزنید که چطور بود. البته نوشته مطلب مال چندین ماه پیشه. من تقریبا قطع امید کرده بودم ازش.
۵. اوکی! اوکی! یه آدمی که خیلی به من نزدیکه اینو نوشته! خوبه؟ بابا من میخوام اگر لازم شد بتونم از زیر مطالب این وبلاگ در برم. چی چی رو رخ بنمایم؟ نثر رو هم نمیتونم عوض کنم...یعنی من یه جور حرف زدن بیشتر بلد نیستم. نویسنده که نیستم من!
۶. بد جور وسوسه شده ام نیک آهنگ رو بایکوت کنم و دنباله مطالب مهاجرتش رو لینک ندم...در ده فصل داره مینویسه...چقدر وقت میگیره یه نظر بندازی اینجا که فلانی! آپیدم! انگار من ۲۴ ساعت دارم وبلاگ اونو چک میکنم. فدات بشم روزی هم که ۱۰ تا پست مینویسی تا بیاییم بفهمیم رفته صفحه قبل. در ضمن دیگه هم تا اطلاع ثانوی ازت تو این وبلاگ حرف نمیزنم. این چند وقت زیاد ذکرت رو کرده ام بالانس وبلاگم خورده به هم!
بابا شما رو به خدا بزارید ما یه نفس راحت بکشیم...یه روز پا میشیم یکی نوشته زنهای مدد کار همه فمینیستهای لزیبن محرومیت کشیده اند. فرداش پا میشیم میبینم اون یکی گفته زنهای فمینیست از ماتحت فلانند...امروز پاشده ام میبینم یکی لیست تهیه کرده که هموفوب های وبلاگستان رو لیست کنیم و باشون "برخورد" کنیم...این کار نه تنها بی فایده ایه بلکه بی معنیه.. فدات شم شما که داری لیست تهیه میکنی اسم منو هم بزار توش...مطمئنم منم به عنوان یه ایرانی که تو ایران بزرگ شده حتما رگه های هموفوبی دارم. همه اینایی هم که این وبلاگها رو میخونن دارند...تازه اگه با اون چهارتا آدمی که لیست کرده ای به کل همذات پنداری نکنند. آخه اینجا وبلاگستان فارسیه نه سوئدی. از یه عده آدمی که تو ایران بزرگ شده اند توقع داری اینجوری به حرفت گوش کنند؟ با "برخورد" معلومات مردم بالا میره؟ تو ایران "برخورد کردن" واژه اختصاصی لباس شخصی ها و بسیجی ها و ایناست...اصلا استفاده از همین فرهنگ لغات یعنی شما مخاطبت یادت رفته. شما عوض این لیست چهارتا کلمه حرف علمی با سند و مدرک و بی طرف راجع به همجنسگرایی بنویس معلومات چهار نفر بره بالا٬ یه بحث مفید در بگیره. برچسب گذاشتن رو افراد هیچ فایده ای نداره جز اینکه تو حالت دفاعی ببرتشون. برای چی انقدر خط میکشید تو وبلاگستان؟
این کار کار بی حاصلیه. این پست علی (کبوتر با کبوتر باز با باز ) رو من بش میگم حرف حساب. این لیست رو میگم یکی از روی جایگاه قاضی انقدر برای خودش حق قائل شده که بیاد یه خط وسط وبلاگستان بکشه بگه اینا هموفوبن بقیه نیستن. کار زشتیه این کار. به اندازه نوشتن همون پستهایی که بهش اشاره شده بی معنیه. ایکاش زودتر پاکش کنید.
پ.ن. واقعا فکر کردید عواقب یه همچین کاری چیه؟ لابد فردا باید پاشیم ببینم یکی یه لیست درست کرده از"فمینیستهای فلان فلان شده" بعد شما هم یه لیست درست کنی بعد بقیه یه لیست درست کنند...
۱. برم سر خیابون لباس بشورم چون اینجا خونه های اجاره ای اکثرا ماشین لبایشویی ندارند..هیچی ندارم بپوشم به معنی واقعی کلمه!
۲. ظرفا رو بشورم.
۳. خونه رو جارو پارو کنم.
۴. باید به صابخونه آینده زنگ بزنم ننه من غریبم بازی دربیارم ببینم میتونم اجازه بگیرم گربه ها رو تو این خونه جدید نگر دارم.
۵. باید رزومه و نامه روش و انشام رو تکمیل کنم که تا فردا بفرستم بره...شرش کم بشه.
۶. این ریپورت این سه ماه رو بنویسم تا یادم نرفته و یه نسخه هم ایمیل کنم به اون عضو کمیته ام که اینجا نیست...شاکی شده بود چند وقت پیش که تو کجایی؟
۷. فردا چک حقوقمون رو میدن! هورا!
۸. برم ورزش...یه هفته است هیچ کار نکرده ام و هفته پیشش هم یه خط در میون. راستش اونجور که فکر میکردم دارم نتیجه نمیگیرم یه خورده تو ذوقم خورده بود و نا امید شده بودم. حالا باید دوباره تلاش کنم و برنامه بریزم براش.
۹. دیگه همین فعلا. شب میام میگم چقدر کار انجام شد.
۱۰. شماها امروز چه کارا دارین یا داشتین؟ ژرفا رو میدونم واسه پلی تکنیک ایتالیا قبول شد. آی من حسودیم داره میشه! ایران باشی و پیش خانواده و بدونی برگردی هم میخوایی بری ایتالیا...خدایا قسمت کن. ژرفا جون بازم تبریک!
۱. گیر تحقیقم که سه ماه بود منو به آستانه خودکشی علمی رسونده بود باز شد. خدایا گیر از زندگی همه جوونها باز کن.
۲. پسر خاله مرنو خان یاد گرفته از رو صندلی بپره روی کتابخونه لق و لوق ما و بعد اون بالا دنبال دمش کنه. مجبور شدم کل اساس خونه رو جابجا کنم که نیام یه روز ببینم کتابخونه برگشته.
۳. میدونستین حیوونا اگه بخوان مسافرت کنند براشون پاسپورت صادر میشه؟ تو فرودگاه نیویورک که داشتم میرفتم ایران یه دختره هلندیه گربه اش همراهش بود و یه وجب حیوون پاسپورت اتحادیه اروپا رو داشت اونوقت من با این هیکل با پاسپورتم تا شابدالعظیم هم نمیتونم برم.
دیگه حرفی ندارم. فعلا مخم کار نمیکنه. خسته ام. شماها چطورین؟ دلم تنگ شده بود برای گپ زدن تو این وبلاگ. مردم از بس این چند وقت حرف جدی زدم. از خودتون بگین. خوبین؟
پ.ن. مجاهدین جلق! من میدونم که شمایی که این متن رو نوشته اند تا خونت رو جوش بیارند اینجا رو میخونی. خواهش میکنم جواب بهش نده چون اگه بدی دقیقا همون کاری رو کردی که هدف نویسنده بوده. اگر دیدی اعصابت خیلی خرابه یه ایمیل به من بزن غرغر کن. برای نویسنده این متن٬ من واقعا شرمنده ام به متن شما ایراد تکنیکی میگیرم اما فکر میکنم اکثر خانومهای لزبین با "ماتحتشون" کاری ندارند..حداقل اونجوری که شما مورد نظرته و ده دفعه تو متنت گفتی...شما هنوز ذهنا همجنسگرای زن رو نمیتونی مجسم کنی. حالا چه جوری انقدر به خودت اجازه دادی برای تمام امورشون کارشناسی کنی خدا میداند و یه عده شبیه شما که اخیرا نمونه اش را داشتیم. یه حرف هم برای نیک آهنگ٬ تخم نفرت و توهین پاشیدن در وبلاگستان شایسته شما نیست. من شمایی را که مینویسی "فکر میکنم بهترین چاره برای آدمهایی با نگاه من، مدارا با این واقعیت است. همین" با این آدم در یک سطح نمیگذارم. ایکاش خودت هم اجازه ندهی چیزی نشانت بدهند که نیستی. تویی که مسلمانی و نماز میخوانی چطور به خودت اجازه میدهی دل کسی را اینطور برنجانی؟ گیرم که دوست نداری آنهایی را که در رختخوابشان کارهایی میکنند که شما نمیکنی...گیرم که انقدر فمینیست عجیب و غریب دیده ای که از فمینیست ها خوشت نمی آید...بالاخره اینها انسانند. چطور به خودت اجازه میدهی که خوش آمدن و نیامدنت را توجیه بازی با آبرو و دل انسانها بکنی؟ نمیترسی که ده سال دیگر به این نتیجه برسی که عقاید امروزت اشتباه بوده؟ آنوقت با اینهمه آبروی مردم و دلی که آزرده ای میخواهی چه کار کنی؟
این پست اصلا برای عیب جویی نیست. صرفا چند پیشنهاد است که مدتهاست ذهن من را به خود مشغول کرده. در حین خواندنش لطفا در نظر داشته باشید که من ایران نیستم و مشاهدات من از حرکتهای زنان و فعالین آن محدود به همین اینترنت است و مخاطب پیشنهاداتم هم بیشتر همین افراد هستند.
۱. طبقه بندی و اولویت بندی خواسته ها: اولین فکری که به ذهنم میرسد اینست که خواسته های جنبش زنان اولویت بندی نشده. من فکر میکنم برای اولین قدم بهتر است خواسته ها را طبقه بندی کرد. مثلا میشود به دو طبقه اجتماعی و دینی تقسیمشان کرد. برابر نبودن حقوق و مزایای کارگران زن یک مساله اجتماعیست اما نداشتن حق طلاق یک مشکل دینی. بعد مساله اولویت بندی پیش می آید. تمام خواسته های یک طبقه را نمیشود با هم طلب کرد...مخصوصا در مورد مسائل دینی. به جای گرفتنش فقط نتیجه این میشود که برچسب ضد دین بخوریم. در اولویت بندی بیشتر از هرچیزی خواسته مخاطبان اصلی این حرکت-اکثریت زنان - باید در نظر گرفته شود. نظر سنجی سایت زنستان که چندی پیش انجام شد به نظر میرسید در راستای همین هدف باشد.
۲. هماهنگ کردن گروهای مختلف زنان: این را شما باید بگویید تا چه حد درست است اما برداشت من این است که گروههای مختلف فعالین زنان ارتباط چندانی با هم ندارند. منظورم از این ارتباط این است که این گروهها به طور مستمر با هم همکاری داشته باشند. از فعالیت هم خبر داشته باشند و به صورت یک تیم واحد عمل کنند. اگر غیر از این باشد ممکن است خیلی راحت طوری کار کنند که اثر فعالیت های یکدیگر را خنثی کنند یا دوباره کاری کنند. یکی از راههایی که به ذهنم میرسد تشکیل جلسات منظم است تا تقسیم مسئولیت شود. یکی دیگر از راههایی که به ذهنم رسید انجام پروژه های گروهیست که به مرور در بخشهای بعد اشاره میکنم.
۳. تماس با خارج از ایران: من پیشنهاد تلاش برای داشتن شعبه ای از UNIFEM در ایران را مدتی پیش دادم. تنها کسی که واقعا پیگیر شد لوا از وبلاگ بلوط بود. حتی لوا پستی هم در این مورد نوشت که متاسفانه هیچ کدام از فعالین زنان در داخل ایران اهمیتی نداند. من فکر میکنم تماس با خارج از ایران از چند جهت برای حرکت زنان در ایران سودمند و حتی ضروریست.
۴. یارگیری از قم: باید قبول کنیم که جامعه ایران جامعه مذهبیست و متاسفانه مشکل ما هم با بسیاری از قوانین دینیست. این مشکل به نظر من حل نمیشود مگر با سلاح روحانیت. به عنوان مثال در مورد مساله استادیوم مشکل اساسی زنان فتواهای روحانیت بود. کسی رفت از قم از یک روحانی نسبتا دگراندیش در این باره سئوال کند؟ همین الان آقای جناتی تصدی مقام قضاوت را برای زنان بلامانع دانسته٬ فتوا داده که زنان میتوانند مرجع تقلید شوند٬ و گفته که عقد دختر نابالغ جایز نیست. من اگر جای فعالین زنان بودم تا به حال با ایشان چندین مصاحبه صورت داده بودم. صدایشان را در روزنامه های کثیر الانتشار منعکس کرده بودم و حتما نظرشان را در مورد رفتن به استادیوم میپرسیدم. برچسب ضد دین زدن به من و شما خیلی ساده است اما به یک مرجع تقلید نه. حمایت حتی محدود یک مرجع تقلید از بعضی از خواسته های زنان به این جنبش مشروعیت میبخشد و آن را در مقابل خیلی از حملات مصون میکند. چنین منبعی را نباید بی استفاده گذاشت.
۵. جلب توجه و حمایت زنان موفق: به نظرم میرسد که شبکه فعالین زنان از جلب زنان موفق در زمینه های مختلف غافل مانده. ما زنان موفق و کار آفرینی در زمینه های مختلف داریم. زنانی که مدیرعاملند٬ تاجرند٬ بیزنس میکنند٬ اساتید دانشگاه...زنانی که فمینیسم را روزمره زندگی کرده اند. کاری برای ایجاد یک شبکه و گرد هم آوردن این زنان شده است؟ این یکی دیگر از پروژه های گروهیست که گفتم گروههای زنان میتوانند با هم انجام دهند. چنین کاری چند فایده دارد:
۶. اهمیت رسانه های شخصی: این بخش بیشتر بر میگردد به وبلاگها و رسانه های فعالین زنان. به اعتراف خود فعالین زنان این جنبش از داشتن یک رسانه مستقل محروم است و تنها رسانه اش اینترنت است که از این میان وبلاگ ها نقش اساسی دارند. در وبلاگهایتان ضد مرد ننویسید. از کلیشه هایی که به حرکتهای فمینیستی نسبت میدهند پرهیز کنید. باید واقع بین باشید. کلمه "خایه به دست" شایسته یک رسانه نیست و وبلاگهای شما رسانه های شما هستند. جای سایز سینه و استفراغ و هزار جمله و کلمه شبیه آن در یک رسانه عمومی که توقع دارید صدای تجمع شما را هم به خارج برساند نیست. اگر از مخاطبتان توقع دارید که با یک اطلاعیه در وبلاگهایتان به خیابان بیاید باید این حق را هم برایش قائل باشید که آنچه را که در وبلاگتان میخواند به کل حرکت تعمیم دهد. این اتفاق چه بخواهید و چه نخواهید می افتد. میتوانید پشتتان را بکنید و اهمیت ندهید یا واقع بین باشید و آداب رسانه تان را رعایت کنید و مزیتش را هم ببینید.
۷. تماس بیشتر با توده زنان: مزیت و ضرورت این بخش آنقدر واضح است که من فقط چند راه کوچک را که به ذهنم رسیده میگویم. خوانندگان وبلاگ هم اگر راهی به ذهنشان رسید در نظرات بنویسند. یکی از راههای خوبی که آزاده اکبری در وبلاگش پیشنهاد کرده بود پخش جزوه در میادین اصلی شهر بود. راه دیگر شاید این آهنرباها٬ خودکارها و چیزهای تبلیغی باشد که رویشان اطلاع رسانی شده. من خودم یک تقویم کوچک از سالها پیش دارم که مفاد کنوانسیون حقوق زنان را در صفحاتش نوشته بودند و بعد مواد قانونی ایران را که خلاف آن است. اگر بگویم این تقویم اولین چیزی بود که من را به مشکلات حقوق زن در ایران آگاه کرد دروغ نگفته ام. مورد دیگر شاید تیزرهای تبلیغاتی باشد. نه با صدای من و شما بلکه مثلا همین آقای جناتی یا هر روحانی دیگر. کسی که بدانیم حرفش سانسور نمیشود...یا یک چیزی با تم "آیا میدانید که..." روی بیلبوردهای تبلیغاتی....البته میدانم همه اینها پول میخواهد و این را در بخش بعد اشاره میکنم.
۸. فرهنگ پول جمع کردن و حامی جلب کردن: فکر کنم از این همه حرفی که من زدم معلوم است که پول به پیشبرد اهدافمان کمک میکند. من فکر میکنم فرهنگ همایشهای سالانه برای جنبش زنان با هدف ارائه گزارش سالانه و جمع آوری اعانه چیزی خوبیست. این فرهنگ نه تنها امکانات بیشتری را فراهم میکند بلکه جنبش زنان را در مقابل مخاطبین اصلی آن٬ زنان و در کل جامعه٬ پاسخگو تر میکند. در عین حال تماس این جنبش با بدنه اصلی زنان بیشتر خواهد شد. شمایی که پول گرفته اید دقت خواهید کرد که این پول را به طور بهینه مصرف کنید که بتوانید برای سال بعد هم طرف را قانع به پول دادن کنید. از طرفی چون مبالغ کلان از یک نفر دریافت نشده استقلال جنبش هم حفظ خواهد شد. از زنان خارج از کشور٬ از سازمانهای بین المللی به صورت پروپوزال٬ از زنان کار آفرین داخل کشور و از هر زن و مرد عادیی که علاقمند به حمایت از شماست پول جمع کنید یا نیروی داوطلب بگیرید.
۹.جا انداختن فرهنگ کار با ارائه الگو و انگیزه مثبت: من به شخصه فکر میکنم مهم ترین کاری که برای زنان ایرانی صورت باید بگیرد جا انداختن فرهنگ کار است. زنی که استقلال مالی دارد حقوقش را حتی در همین ایران فعلی هم میگیرد. زنی که استقلال مالی داشته باشد از تهدید طلاق به این راحتی ها نمیترسد. ما اگر همه قوانین را هم به نفع زنان تغییر بدهیم تا وقتی نان شب زنی در دست دیگریست عزت آن زن مشروط به سخاوت و جنبه آن دیگریست. این کار فکر میکنم با ارائه الگوی مثبت به زنان بهتر جواب میدهد. به عنوان مثال همان زنان کار آفرین و موفق که مطرح کردم. اینکه سعی کنیم به جای اشاره به کاستی ها از داشته ها تقدیر کنیم شاید عادت خوبی باشد. تشویق و تحسین معمولا بهتر جواب میدهد. برای زن ایرانی اگر معلوم شود که جامعه به حضورش احتیاج دارد٬ شرح داده شود که تحقیق شده زنانی که کار میکنند سالم تر میمانند٬ و نشانش داده شود که حضورش مهم است شاید بیشتر انگیزه پیدا کند تا وقتی که بگوییم کار کن تا از زیر یوغ شوهرت در بیایی.
اینها نظرات من بود. مطمئنم خوانندگان این وبلاگ ایده های بیشتری هم دارند. شاید بعضی از این ایده ها عملی نباشد. ایکاش نقد کنید.
یک سئوال بعد از ۹۰ تا نظر: من واقعا میخوام بدونم مکانیزم عضوگیری در گروههای مثل مرکز فرهنگی زنان چیه؟ اعضاش برای عضو گیری چه کار میکنند؟ معیار چیه؟ تبلیغ برای سازمان چه جوری انجام میشه و در نهایت اینکه چرا این مرکز - به گفته فرناز و چند نفر دیگه- کمک سازمان و موسسه ای رو قبول نمیکنه حتی وقتی به بهای بی پول بودن و دست بسته بودن باشه؟ از مرکزی که یک همچین هدف عمومیی مثل دفاع از حقوق زنان داره و مردم با دعوتش سالی سه بار به خیابون میاند این حداقل شفافیتی هست که انتظار دارم. ممنونم و از وقتی که میگذارید تشکر میکنم.
من سئوال بالا رو متعادل کردم. نمیخوام به کسی توهین کرده باشم. معذرت میخوام اگر ناراحتتون کردم.
پ.ن. هیچ کدوم از آقایون نظری ندارند؟! ۶۴ تا نظر داده شده اما فقط یک مرد (سیاه ) نظر داده. واقعا آقایون نظری ندارند؟! براشون مهم نیست؟ هیچ فید بکی ندارند؟
پ.ن. بحث مهاجرتمون هنوز بازه. این پست فقط مدتها بود تو ذهن من چرخ میزد و دیگه نمیتونستم خارش ذهنیش رو تحمل کنم! اگر حرفی دارید برای مهاجرت لطفا شریک شوید. تو فکرم توی وب سایتمون یه لینک به اون پست بدم. هرچه پربارتر بهتر!
مرتبط:
۱. درباره طرح تشکیل یونیفم در ایران(دانشجو) ۲. چرا فمینیست بودن ضد مرد بودن تعبیر میشه؟ (آذرستان) ۳.آقایان لطفا نخوانند (بلوط) ۴. چرا فمینیست بودن ضد مرد بودن تعبیر میشه؟ قسمت دوم (آذرستان)
{آقای زهری٬ من هم میخوام بگم که الان دارم فکر میکنم که ایکاش بعد از خوندن پست شما رفته بودم قدم زده بودم و بعد نظر گذاشته بودم. اما پست شما به من درس خوبی داد که چقدر کلی گویی بده و چقدر منطق آدمها کور مبشه وقتی یه همچین چیزی میخونند...خانومها برند بخونند و هرموقع خواستند همه مردها رو جمع ببندند یاد این پست و احساس اون موقعشون بیفتن}